بسم الله

هرچیزی خاصش دوست داشتنی تر است، سفر هم مستثنا نیست. خاص یعنی غیر از عام و غیر از حالت معمول و همیشگی. خاص یعنی یک روز سحر بعد از مراسم احیای نوزده ماه مبارک اسمس بزنی به حاج علی و بگی «اون مشهدی که زده بودی که پایه باشید بریم و به کسی نگید چی شد؟! پایه ام، هر جوری که بگی، با هواپیما، قطار، اتوبوس، ماشین شخصی، پیاده!؛ هر جا که بگی؛ هتل، حسینیه، حرم...!؛ هر تاریخی که بگی!» و علی هم مثل همیشه سریع زنگ بزند که شنبه ی بعد از عید بلیت گرفته برای بچه ها. زحمت بلیت گرفتن هم می افتد گردن خودش، برای رفت، شنبه 12م و برگشت شانزدهم.

حسین تازه از مکه برگشته بود و دوروز بعد با حسن رفتند کربلا با مشتی از بچه های شریف؛ از جمله مهدی و قاسم و ... . از همون روز دیگه کل شرکت بود و من و محسن. تا ده روز که برگردند. کلی کار و جلسه و پروژه جدید، فقط برای همین چند روز بود. از جمله پروژه بانک. با محمد ص رفتیم برای جلسه، دوروز پشت سر هم، همه توافقات و قیمت ها را آماده کردیم و حسین و حسن برگشتند و جلسه بعد برای شنبه؟! یعنی همان شنبه؟ محمد هم برنامه سفر داشت. جمعه بود و جلسه چت سه نفره با حسن و محمد که جلسه می افتاد برای دوشنبه و نه من بودم و نه محمد! جمعه ساعت نه شب بود که توافق کردیم مدارک قرارداد رو بفرستیم، تا چهارشنبه جلسه تشکیل شود. این یعنی مدارک قرارداد را باید تا صبح آماده می کردیم!! قبل تر به علی گفته بودم شاید شنبه جلسه داشته باشم و بعد از جلسه هرجور شده خودم را به بچه ها برسانم. سیدعلی هم درگیر پایان نامه ارشد شده بود و نمی توانست حداقل که از شنبه با بچه ها برود.عزم رفتن کرده بودم ولی! خاص بودن یعنی این که مامان تا لحظه ای که برای خوابیدن رفت هنوز مطمئن نبود فردا شب پسرش در خانه است یا در قطار تهران مشهد.

از ساعت ده دست به کارِ کارها شدم، ولی دلم به کار نمی رفت. هم باید قرارداد را آماده می کردم و هم کل وضعیت حقوق مرداد رو برای محمدمحسن می فرستادم که این چند روز حقوق باقیمانده را پرداحت کند.  دو تا پروژه بدقول شده اند در پرداخت و ما پاره شده ایم زیر فشار خوش حسابی با بچه ها (باید از شرکت بنویسم یک بار!) همون حدود به فرهاد اسمس زدم فردا بیا بریم مشهد، نگو نه! استخر بود با مهدی. یک ساعت بعد زنگ زد که کی و چطوری؟ شرایط رو گفتم و گفت طولانیه، گفتم من هم باید چهارشنبه تهران باشم، قرار شد با خونه صحبت کنه و خبر بده. درگیر این بود که کل ماه مبارک درگیر هیئت دانشگاه بوده و خانواده رو اذیت کزده. گفتم ردیف کند. به علی گفتم فرهاد بیاد جای سیدعلی؟ گفت وحید ز هم قراره بیاد! گفتیم توکل می کنیم و وقتی فرهاد گغت میاد، بهش گفتم و گفت مشکلی نیست، توکل می کنیم! فرهاد که آمدنی شد دوست داشتنی تر شد سفر. فشار گذاشتم که حتما کارها تمام شود. دو تا پست گذاشتم؛ یکی برای بونه ها که از قبل در فکرش بودم . یکی برای این روزها که معلوم شود اگر نبودم، کجایم. مثلا قرار شده بود تاریخ رفتنم را اعلام نکنم!!

تا وقت سحر درگیر کارها بودم و چت، با چندین و چند نفر... کوتاه و بلند، مهم و معمولی، کاری و دوستانه و یکی متفاوت! نیم ساعتی به اذان مانده بود که کارها تقریبا تمام شد، مشغول چت شدم و نماز. چهار رکعت می خواندم و نگاه می کردم، چهار رکعت ... تا تمام شد، حرف ها تمام نشده بود. قرار شد اتفاق مهمی که می افتد بی کار نماند، توکل بر خدا. نماز که خواندم ساعت شش شده بود و حرکت قطار حدود ده بود و باید نه و نیم راه آهن می بودیم! اوایل شب به هادی گفته بودم هنوز معلوم نیست بیایم. دعا کرده بود برای رفع گرفتاری همه مسلمین جهان، از جمله من! رفع شده بود الحمدلله و اسمس زدم که ساعت نه دم بیمارستان شریعتی ام. یعنی اگر می خوابیدم، حدود دو ساعت وقت بود!

پاتوق من در حرم معلوم است. یا تکیه داده ام به دیوار کوتاه ایوان مقصوره، در گوهرشاد، و روی سکو نشسته ام رو به گنبد، یا بهشت ثامنم، پیش حاج احمد. خودش به خواب مادرش آمده بود که بچه ها که مشهد می آیند چرا پیش من نمی آیند؟ قبلا کم تر می رفتم و این بار می خواستم بیش تر بروم. قدیم تر که دارالزهد نشده مسیر به رواق امام خمینی، آنجا هم زیاد می نشستم. مسیر حضرت بهجت بوده و خاطره داشتم از صحبت هایی که می کردیم با مهدی در آنجا...

هشت و نیم بعد از چند بار اسنوز بلند شدم و ساک را پر کردم. تقریبا دیشب همه چیز را ریخته بودم گوشه اتاق. سبک بار می خواستم بروم، چون لپ تاپ همراهم بود. نگاه که کردم در کیف کوچک جا نشدو کیف برزگ تر را برداشتم. جا داشت. باز هم وسیله ریختم داخلش. آژانس گرفتم، با هادی قرار داشتم. سر قرار رسیدم ولی قرار شد با پدرش برویم.

مهدی همراه هادی نبود و امین آمده بود جایش. شش تا برادرند و دو تا خواهر. خانواده جالبی اند. امین چهارمین پسری است که با او هم سفر شده ام، بعید است با دو برادر دیگر هم سفر شوم!! با پدرش و امین و مهدی و هادی تا راه آهن رفتیم. کل مسیر کوچه پس کوچه. لذت بردم از انتخاب مسیر جاج آقا! نه و چهل رسیدیم راه آهن. یک بلیت کم داشتیم. یاد آن باری افتادیم که دوازده بلیت داشتیم و بیست و چهار نفر بودیم! البته سوار می شویم و جریمه می دهیم و به خودمان فشار می آوریم، نه به دیگران. البته هر بار که دوست شده ایم با مسئول قطار! ولی گیت را باید رد می کردیم، که هیچ وقت نمی شمارند تعداد را! رد کردیم و سوار شدیم. واگن آخر قطار! شش صندلی! مهم نبود برایم. همه نگران کمردردو پادرد من بودند غیر از خودم. علی استدلال کرده بود چون خرکت در روز است، رفتنی را اینطور گرفته و برگشتنی را شش تخته که استراحت کنند. گفتم من و فرهاد زودتر برمی گردیم، اکبر هم ثبت نام ارشد داشت و باید برمی گشت.

غیر از من و فرهاد و اکبر و حاج علی و وحید ز، هادی و امین بودند  و نوید و معین و سید ابوالفضل خان عمو! سپهر هم بود، اسمش را شنیده بودم قبلا، علمصی بود و جوان. پیر سفر ما بودیم. دارم عادت می کنم به سن بالای جمع بودن! ترکیب جالبی بود و ابداعی حاج علی! خودش و نوید که باشند، نشاط سفر تضمینه، چه رسد که خان عمو و فرهاد هم بودند و من! الحمدلله!

ده و خرده بود که راه افتادیم. قصد کرده بودم که بخوابم. از خستگی و قرمزی چشم ها، سیبل حاج علی شده بودم برای تیکه! قرار بود مثلا تا مشهد بخوابم، نشان به آن نشان که تا مشهد فقط فرهاد خوابید چند ساعت و ما یا صحبت می کردیم، یا کتاب می خواندم، یا با لپ تاپ ور می رفتم، گاه گاهی هم بازی، به یاد قدیم ها، بیشتر جهت تداعی خاطرات! جلوی خانه هادی، گفتم لپ تاپ آورده ام و معترض نشوند که چرا دسته بازی ندارم! معطل شدیم که دسته بیاورد! در قطار کاپ راه انداختیم، پس 2011! خنده بازاری بود! ابوالفضل را بردم و به نیمه نهایی نرسیدیم از بی شارژی!!

در راه سعی می کردم جی پی آر اس را فعال کنم. دردسر داشت. به محسن گفتم زحمت بکشد، گفت با اسمس هم میشود، نشد! یعنی حس نداشتم! حاج علی به مناسبت تولدش یک ماه رایگاه گرفته بود، فعال کرد و داد به من. نمی دانستم میخواهم چه کار کنم!

برای جا از چند طریق پیگیری کرده بود حاج علی. یکی راهی بود که به من گفته بودند، و من از احتیاط و تنبلی و سرشلوغی پیگیری نکرده بودم. چهارشنبه به خود جاچ علی گفتم و پیگیر شده بود و به تعطیلی خورده بود. یکی دو جای دیگر هم بود که دور بود. تجربه دوری مسیر تا حرم، بیش تر از یک روز زیارت، جواب نمی دهد. برعکس تصور موجود است! اگر یک روز می خواهی بمانی دور باشی هم مشکلی نیست! یک بار می آیی و چندین ساعت می مانی و برمی گردی و یک بار دیگر هم مفصل می آیی و تمام! ولی وقتی طولانی تر باشد می خواهی زود به زود تر حرم بروی، برای همه نمازها حرم باشی! قرار شد شب منزلی که هادی جور کرده بود از یکی ازدوستان پدرش بمانیم و صبح مستقر شویم در جای اصلی!

حدود یک رسیدیم مشهد. جایی که قرار بود برویم از قرار معلوم خیلی دور بود. خیلی مهم نبود برای یک شب استراحت و ماندن. ولی وقتی رسیدیم دیدیم خیلی بیش از تصورمان دور است!  شوخی می کردیم که ترکمنستان نزدیک تر است به اینجا تا مشهد! گشنه بودیم تقریبا! قرار بود همه نهار و شام همراه بیاورند و فقط دو نفر نهار آورده بودند! پیش بینی میشد!! با هله هوله به مشهد رساندیم خودمان را. آنجا که رسیدیم خوردنی نزدیک نبود و ما هم خسته. اکتفا کردیم به خربزه و هندوانه ای که بود و چای، به همراه خنده. جا خیلی مرتب بود و منظم، تقریبا نو بود. استراحت خوبی کردیم و نماز خواندیم و خوابیدیم.

صبح خواب و بیدار بودم که حاج علی و اکبر رفتند برای پیگیری جا، فرهاد هم رفت برای صبحانه. از بین بزرگترها من مانده بودم که رفتم برای دوش گرفتن! فرهاد که برگشت صبحانه خوردیم. قصد کردم که برسم به نماز حرم. زودتر نمی رسیدم قطعا، نماز هم مشکوک بود. پس آنروز ...! همه آمدند و امین ماند برای استراحت و جمع کردن و رساندن وسایل به جای جدید.

حرم که رسیدیم آخر نماز اول بود. باورم نمی شد! خیلی دورتر از این حرفها بودیم به حرم. هیچ کسی با دیگری قرار نگذاشت! همانطور که هیچ کس به محفل اشک هم نرسید. همه که نماز خواندند، یکی یکی آمدند جای همیشگی من. اکبر و حاج علی هم آمدند. جاهایی که جور شده بود همه دور بودند. قرار شد از مهدی بپرسند برای حسینیه. آخرین بار همان پنج سال پیش آمده بودم. مهدی قرار بود خبر بدهد و خبر داد که مشکلی نیست. یعنی ایده آل! پنج دقیقه پیاده تا حرم. فقط باب الجواد نبود...!

بچه ها رفتند برای استقرار و ماندیم با فرهاد در حرم. گفتیم دیرتر می رویم. ادامه صحبت های دیشب بود یا حرف جدید نمی دانم. در قطار دو ساعتی صحبت کردیم در مورد بحث روز من. فرهاد حکم برادری داشت برایم. قدیمی تر از محسن. ده سال میشد. تعریف کردم و منطقی نگاه می کرد. خنی خوشحال هم بود. فرهاد قرار است طلبه شود، مشکات. فرهاد، طلبگی... ده سال پیش خواب آشفته این روزها را هم نمی دیدیم!

برای زیارت رفتم که غسل صبحم بی استفاده نماند. فرهاد نشست در گوهرشاد. وقتی رسیدیم به حسینیه بچه ها نهار گرفته بودند. قیمه. خوردیم و امین هم آمد با وسایل. همه چیز ایده آل بود. جامون رو با طبقه بالایی ها عوض کردیم که خانم هایشان راحت باشند. شد دقیقا همان جای پنج سال قبل...

سیم علی را گرفتم و ایمیل چک کردم. حقوق داود را باید می دادیم، چوت آخر هفته پرواز داشت برای کانادا. رابطه جالبی بود با داود در همین چند ماه... ایمیل زدم، با یکی دو نفر هم چت کردم. به یکی دو نفر گفتم که دعایشان کرده ام، بالای سر آقا و خوشحال شدند. تا وقتی بچه ها بیدار شدند نخوابیدم. بچه ها که بیدار شدند برای نماز رفتیم حرم، گوهرشاد.

برای چهل پنجاه نفری اسمس زدم وقت غروب که به یادشان هستم. خیلی ها جواب دادند. بعد از نماز با رضا و حمید، که با بسیج علمص آمده بودند، رفتیم اسکان ما. اکبر هم لپ تاپ داشت و حاج علی هم دسته آورده بود. یعنی به قول فرهاد تشک A و تشک B ! خیلی بازی نکردم، بچه ها مشغول بودند. به نظرم اشکالی نداشت. چون حد رعایت می شد. در حد تفریح بود نه مثل قدیم ها که بعضی آنقدر مافیا بازی می کردند که روزی یک بار به حرم می رسیدند!

رضا املت درست کرد با حمید. سیدمحمد هم آمد و دور هم خوردیم. حمیدرضا هم آمده بود. استراخت کردیم به نیت نیمه شب حرم، سینه زنی که می دانستیم نمی شود و نشد! ایمیل چک کردم و چت کردم و گودر هم نگاه کردم حتی! اعتیاد نیست. هروقت بخواهم نمی خوانم ، ولی وقتی می شود خواند، چرا نخوانم!؟ فهمیدم سلمان هم مشهد آمده. گمان کردم با زینب آمده باشد...

نیمه شب بود که با فرهاد حرم رفتیم. گشنه بودم! رانی خوردیم و دونات، از بس که فرهاد دوست دارد! اذان چهار و نیم بود. سه در حرم بودیم. فرهاد رفت برای زیارت و من گشتی زدم در حرم. گوشه ای میثم گوش کردم، شب علی اکبر... روضه حوان گفت که لیلا پسری داشت که رویش... نماز خواندم تا اذان دادند. همان جای همیشگی بودم. اسمس زدم به سلمان که ببینمش. قبل نمار بود. گفت گوهرشاد است. قرار گذاشتیم برای بعد از نماز، همان جای همیشگی من!

سخنران بخث بیهوده ای میگفت، لااقل در اولویت نیست این حرف ها. چنین رسانه ای، با مستمع آماده ی از سراسر یک کشور بی نظیر است.  آنقدر حرف مهم تر می توان زد و جریان سازی می توان کرد که لازم نباشد یک کلام مولا که احتیاج به تفسیر دارد را به طرز ضعینفی "توجیه" کرد. کلام تزاوروا ولا تجاوروا بود موضوع حرفش. بد می گفت، بد!

بعد نمزا سلمان آمد. گفت تنها آمده و همسر هنوز راحت نیست برای سفر. حق دارد. این را امروز بلند تر می گویم و شاید چند سال دیگر فریاد بزنم که حق دارد. خدا صبر داده... برای همایشی آمده بود و عصبانی بود که عده ای بلیت گرفته اند و فروخته اند و نیامده اند. سلمان با غیرت است و زود عصبی می شود. عصبانیت تحت کنترل ولی واقعی! حرص می خورد از بی عرضگی مدیران. قصد کرده بود شب برگردد. سخت بود تنهایی... با فرهاد شش قرار داشتم. قصد کرده بودم زودنر برگردم. سلمان که آمد، هرهاد هم آمد و نشست و تا یک ربع به هفت صحبت کردیم. سلمان خوش صحبت است و پر از خاطرات بکر. عالی بود خاطراتش. قرار آتی را یادآوری کردم که باسید و سروش هماهنگ خواهم کرد و حتما بیاید. در مورد گودر هم کمی صحبت کردیم، همان جای همیشگی!

برگشتنی وسایل صبحانه خریدیم و نان رفتیم بگیریم که حاج علی و اکبر گرفته بودند. تمام زمان بعد از نماز و دعا را در صف بودند. روی دیوار حسینیه نوشته بود سید الناس خادمهم فی السفر... در حسینیه خوابیدیم. قصد کرده بودم یازده حرم باشم. ساعت گذاشتم برای ده و ربع. نمی دانم کمبود خواب از کجا می آید! کوهانم را پیدا نکرده ام هنوز!

خواب ماندم. یازده و ربع پریدم از خواب. تنها بیرون زدم، سریع. انقدر عجول که بهشت ثامن را گم کرده بودم! بعد از عمری گدایی، شب جمعه را فراموش کرده بودم! تازه فهمیدم حرم، دو تا بهشت ثامن دیگر هم دارد! توکل بر خدا. سر قبر حاج احمد نشستم. قرآن باز کردم و شروع کردم به خواندن. فرقان بود گمانم. بی وقفه می خواندم، توکل بر خدا! پیرزن از پشت آمد و نشست کنار دستم! ترسیدم! فاتحه خواند سر قبر. دست در جیبم کردم. فقط تراول داشتم! عذرحواهی کردم و لبخندی زد. فاتحه اش را بیشتر طول داد گمانم... بهشت ثامن موبایل آنتن نمی دهد. گاه گاهی چه شود که یک لخظه... قرآن برده بودم و چفیه. قرآنی که آقا داده بودند و چفیه مکه و عتبات و مشهد و جهادی رفته. قرآن را گذاشتم و بیرون زدم. به خیال خودم تسویه حساب! نگو تسویه انگار معنی دیگری هم دارد!

قصد کردم به مخفل اشک برسم. اذان می دادند که بیرون زدم از بهشت ثامن. نماز ظهر را در انقلاب خواندم و دویدم و رسیدم. زود هم رسیدم. تا یک ربع عرق می کردم! همه بچه ها تقریبا آنجا بودند. ظرفیت عاقلانه بیست نفر، طرفیت در عمل پنجاه شصت نفر! روضه ی رقیه می خواندند...

بعد از محفل نماز عصر خواندم، در ایوان. با فرهاد نشستیم به صحبت. صحبت های بابرکتی است صحبت های گوهرشاد. از همین صحبت ها قرار تفسیر خوانی قدیم شکل گرفت... برگشتنی فرهاد دو سه جا را چک کرد برای اسکان اردوی هیئت، آخر مهر. دلم هنوز نرفته پر زد برای برگشت. اگر بطلبند می آیم، روز زیارتی است. در مورد هیئت و رضوان و ارتباط دانشگاه ها با جهادی حرف زدیم و رسیدیم، بچه ها نهار خورده بودند. بعد نهار استراحت کردند و ایمیل چک کردم و گودر! خوابیدم و دل پیچه گرفتم، چرا نمی دانم. گفتم برای نماز نمی آیم. بعد نماز در حسینیه، در حیاط قدم می زدم شاید بهتر شود! کمر هم فشار آورده بود.  بچه ها نبات داغ درست کردند، انگار بهتر شده بودم... با بچه ها نشستم به بازی، تقریبا همه را بردم با اختلاف، غیر از امین! نوید قرار بود شام درست کند، ماکارونی...

برای وحید مهمان آمد، دوسه تا از رفقای هم دانشگاهی. اکبر هم با بچه های علمص برمیگشت که به ثبت نام برسد. ثبت نام ما که مرحله اول 22م به بعد بود و اینترنتی، مرحله بعد 3م مهر به مدت ده روز حضوری! عاشق تنبلی ام که جلوتر از من می رود!

ماکارونی نوید شفته شده بود. با مایه ماکارونی درست کرده بود. به زور خوردیم و اکثرش ماند! کلی اذیتش کردیم و خندیدیم! فوق العاده است این نوید. هنوز که هنوز است ته لهجه ترکی دارد. تپل و ساده! شب نشینی کردیم به صرف چای نبات، تا حدود یک و نیم! قرار بود دو و نیم هم برویم. به زحمت خوابیدم و یک ربع به سه بچه ها را بیدار کردم.

در حرم به صحن قدس سر زدم. اجازه جمع شدن و روضه خوانی نمی دهند. می دانم چرا، ولی نمی دانم چرا! نشستم. داشت روضه ی رقیه می خواند... تمام نشده بود که خادم به روضه خوان گفت تمامش کند! اعصابم خرد شد از این انضباط. برگشتم همان جای همیشگی. نماز خواندم تا اذان. بعد نماز روضه خوان، روضه خواند... بچه ها آمدند همانجا، رفتند برای آبمیوه خوردن. هم دل پیچه و تهوع داشتم، هم قرار بود با رضا صحبت کنیم در مورد کنکور. نرفتم. تا یک ربع به هفت با رضا صحبت کردیم. حامع و مانع. قبلا هم صحبت کرده بودیم، ولی این صحبت جنسش فرق داشت. دوست دارم کمک کنم زیر ده بیاورد. توکل بر خدا!

بعد از رضا زیارت کردم. کامل. سیدعباس خواسته بود پایین پا برایش جامعه لخوانم. سحر خوانده بودم از همان جای همیشگی. باز خواندم برایش. وضعیت خانم ها افتضاح بود. عذر خواهی کردم و با دور تند خواندم از بس ادیت می کرد صدای خانم ها... وداع هم خواندم. نماز سفارشی مامان را هم خواندم، بالای سر. برای همه هم یک نماز مجزا خواندم بالای سر. دقت نکرده بودم که خانم ها بالای سر امام رضا را نمی توانند حاضر شوند. آن روز سحر حاج آقا دقتمان داد. برای خیلی ها به اسم دعا کردم، برای خانم ها بیشتر!

هفت و سی و پنج بهشت ثامن بودم. خلوت بود. درد داشتم هنوز. جایی برای تکیه روی پله ها مشرف به جاج احمد پیدا کردم و صلوات فرستادم. قرآن نداشتم. یک سر بیرون رفتم و برگشتم. دقیقا همان موقعی که باید بیرون رفته بودم. سر جایم برگشتم. از دور صلوات می فرستادم. برداشتم و برگشتم حسینیه. آخرین سهمیه را هم استفاده کردم. بعضی چیزها بی سهمیه که شود هدر می شود از بس غافلیم...

نه بود که رسیدم حسینیه. بچه ها خواب بودند. خواب و بیدار بودم تا یازده که فرهاد رفت برای صبحانه خریدن!! سحر که در حرم بودم بچه ها تقاضای برگشت می دادند، از بس تبنل بودند برای خرید صبحانه! آبمیوه ای ها بسته بودنذ!! من که گفته بودم می مانم، خوابیده بودند!! عجیب تنبلیم بعضی وقت ها.

برای نماز رفتیم حرم. زیارت نرفتم دیگر. محفل اشک هم نرفتم. در جرم ماندم. با مامان صحبت کردم و محمدمحسن و سیدعلی. دکتر هم زنگ زد برای کنسرت آخر هفته. پیچوندم. حس نداشتم توضیح بدم که نمی خام بیام. خیلی میونه ای با موسیقی زنده ندارم. اون یکی دو بار هم سوئیت سمفونی ایثار بود و شجریان و من جوانتر بودم! شاید یک روزی کلا میانه ای با موسیقی نداشتم. توکل بر خدا.

برگشتیم حسینیه. فرهاد گفته بود می ماند و دیرتر برمی گردد. نهار خوردیم. با فرهاد به این نتیجه رسیده بودیم که وقت تلف پیدا شدن یا نشدن بلیت قطار نکنیم. هروقت خواستیم می رویم برای اتوبوس. سخت تر هست ولی می ارزد. تا فرهاد بیاید صحبت می کردیم و می خندیدیم!!فرهاد که آمد نهار خورد و راه افتادیم. حدود سه و نیم بود.

در ترمینال تمام حواسمان به این بود که اتوبوس خوب باشد و دیر راه نیفتد. یعنی پر باشد! الحمدلله خیلی معطل نشدیم و پنج از ترمینال کندیم. زور زدم که سهمیه را زیر پا نگذاشتم! با محمدمجسن صحبت کردم در مورد حقوق ها و با حسن در مورد جلسه بانک. فردا بود!

به فرهاد می گفتم. مشهد خوبی بود. الحمدلله. شاید چون خاص بود! خاص تر از همیشه. شاید چون بعد از مدت ها اینجوری با فرهاد آمده بودیم.شاید چون ... گفتم احساس غبن پررنگ شده در وجودم. بیشتر از قبل حسرت روزهای گذشته و جوانی ام را می خورم که در حال گذار است. شاید از اثرات زیاد بهشت ثامن رفتن باشد. به قول مودب، هر شب میان مقبره ها راه می روم، شاید هوای زیستنم را عوض کنم... شاید هوای زیستنم عوض شده باشد. در مورد خیلی چیزها حرف زدیم این سفر. مثل یک کار فرهنگی یا ... توکل بر خدا!

بعد از شام و نماز شروع کردم به نوشتن. باورم نمی شد این قدر بتوانم بنویسم. اتوبوس است و بیکاری. فرهاد رسالت حوزویان را می خواند با چراغ قوه موبایل من. صحبت های آقاست. من هم نوشتم که تمام شد. محمدمحسن الان اسمس زد که خوبی؟ اذیت نشدی تو ماشین؟ خوشحال شدم!

از فردا برمی گردیم به هوای کاری قبل ماه مبارک. یادم رفته چطور بود! هنوز در هوای ماه مبارکم...

توکل بر خدا...

 

من این حروف نوشتم چنان که غیر نداند
تو هم ز روی کرامت چنان بخوان که تو دانی...

 

بیست و سه و سی و پنج – سه شنبه 15 شهریور 90 – اتوبوس مشهد  تهران، ردیف یکی مانده به آخر!؛ صد کیلومتری شاهرود

* صبح مستقیم به شرکت آمده ام. خسته و سر ِ حال! پاهایم آن قدر باد  دارند که کفش به زحمت در پا می رود! ترسیدم خانه که بروم مادر اجازه کار امروز را ندهد. عذرخواهی کردم و گفتم عصر می روم خانه. تلفنی با محمدطه صحبت کردم! و این ها رو توی غار می گذارم و می روم سراغ یک تپه کار...