چهل و چهار - غیرمنتظره- از اصفهان!

دیگه امروز می خواستم برم برای مسعود دیانی کامنت بذارم که آقای محترم! چرا به روز نمی کنی این وبلاگ رو؟ یعنی این همه وقته که مشهد موندی؟! بعد به خودم گفتم به تو چه؟! بعد گفتم می خاست مارو معتاد خوندنش نکنه! والا! الان این قدر شنگول شدم از خوندنش که نشسته م توی ترمینال دو فرودگاه مهرآباد و دارم برای اینجا می نویسم! مخصوصا از خوندن نوشته هاش در مورد چیزی که خودم می خواستم بگم و آقا مسعود بهتر از من گفته بود. تاریخ امروز معلومه، اگر اون وبلاگ هم مانده باشد، می ارزد به خواندنش، چند سال بعد. خیلی حرف دل بود! فرودگاه؟!

چند ماهی هست که کمک حاج آقا می کنم برای یک پروژه تحقیقی و برنامه ریزی برای یک شرکت توی اصفهان. کمک می کنم که نه! در واقع خودم دارم همه ی کارهاش رو می کنم و مشورت ها و برند از حاج آقاست :دی. دیروز ظهر پرسیدن که فردا میای بریم اصفهان جلسه؟ بهونه ی کارهای دانشگاه و گزارش کارآموزی و مدارک ثبت نام و ... رو آوردم و گفتم نه. قرار شد اگر کارم زودتر تموم شد خبر بدم که بلیت بگیرند. صبح رفتم دانشگاه و دو سه تا کار مهم رو انجام دادم. با دکتر هم در مورد گزارش کارآموزی صحبت کردم و به ظاهر مشکلی نبود. علیرضا رو هم دیدم و رفتیم بوفه دانشگاه. چند ماهی بود نرفته بودم. شنیده بودم بچه ها مشغول مذاکره اند برای جداسازی بوفه. چه فضای مزخرفی بود. با بچه ها تک می آوردیم که چه کسی برود برای خرید و بیرون بیاورد خوردنی ها را از بس همه بدشان می آمد. امروز دیدم پنل متخلخلی کشیده اند. در واقع لژ خانوادگی را جدا کرده بودند برای دوستان!! از دانشگاه که رسیدم شرکت مامان زنگ زد و جویا شد از اتفاقات دانشگاه. از روزی که به شوخی گفتم شاید ارشد به خاطر کارآموزی هوا بره، میگن خوب یه نگرانی به ما اضافه کردی ها!! نگرانیشون برطرف شد. گفتند پس به بابا بگو می تونی باهاشون بری. کلا فراموش کرده بودم. بابا بیشتر علاقه داشت باهاشون برم چون اصل کار رو من کرده بودم خب! به بابا گقتم، قرار شد بریم برای لیست انتظار. با آقای ح. سریع برگشتم خونه برای آماده شدن. لپ تاپ رو نیم ساعت زدم توی شارژ. بابا سفارش کرده بود کت یادت نره! تا حالا جز مراسم رسمی جایی کت تنم نکرده م. گفتم یه بار هم انجام بدیم ببینیم چی میشه! یک ساعتی قبل پرواز رسیدیم فرودگاه. بلیت لیست انتظار گرفتم. بیست دقیقه قبل پرواز، لیست را بستند و قسمت ما نشد بلیت. بابا و آقای ح و یکی از اعضای هیئت مدیره شرکت رفتند. برای کنسلی بلیت رفتم. خانمه اصرار داشت بمان برای پرواز بعد، دو ساعت دیگر؛ بابا هم. ماندم و دیدم وایرلس مناسبی در فرودگاه مهیاست. گودر صفر کردم و ایمیل چک کردم. نوبت محمدمحسن شده بود ایمیل های حسین رو جواب بده. یه خروار ایمیل! مامان زنگ زده میگه نری نمازخونه بخوابی! خواب می مونی، دیشب نخوابیدی. دیشب نخوابیدم؟!

دیشب عقدکنان محمد بود. خانواده عروس سالن گرفته بودند، چاردیواری، نزدیک علوم تحقیقات. یک خیابان فاصله داشت با خانه سعید. مامان و آبجی گفتند به زور قرار شده یک ساعتی آهنگ داشته باشند. دیرتر بیا. قرار شد بروم و بعد به سعید سر بزنم. سه چهار تا مراسم کنار هم بود. نمازخونه کنار پرسروصداترین مراسم بود. به زحمت نماز خواندم و زدم بیرون. رفتم پیش سعید. دو ماهی بود ندیده بودمش. گفت کارهای حوزه معصومیه ش ردیف شده تقریبا. خیلی خوشحال شدم. زیاد حرف زدیم که طول بکشد. برگشتم مراسم. ساکت بود همه چیز. تا رسیدم تازه شروع شد برنامه انگار!مراسم خلوت بود. خانواده عروس شیرازی بودند و فقط چند نفری آمده بودند. البته عقد همیشه خلوت است ولی دیشب بیشتر ما بودیم و دوستان محمد. سروصدا که شروع شد رفتم توی ماشین نشستم. پنجره ها را دادم بالا و صندلی رو خوابوندم. آقای جوادی تفسیر می گفت. اذن للذین یقاتلون بانهم ظلموا... و مهجوریت نهج البلاغه. چند نفری از مراسم بغلی بیرون زده بودند. نه برای این که موسیقی پخش می شده و ... برای این که بعضی چیزها را اینجا راحت تر می شد خورد. دور بودند. ان شاءالله که واقعا نوشابه بوده. حال یکیشون بد شده بود. حال من هم... بابا زد به شیشه که بیا بریم تو. تموم شد. تو که رفتم نگاه ها فرق کرده بود. نگاه ها اگر قدیم تر دید دیگری داشتند، دیشب احترامی بود. آخر مراسم زن دایی هم عذرخواهی کرد که مراسم خواننده داشته. بنده خدا حریف نشده بود! گفت ان شاءالله عروسی شما؛ از اون مراسم هایی که ما دوست داریم و راحتیم. لبخند زدم و گفتم ان شاءالله. از بس که دیشب همه دعا کرده  بودند! با بابا شوخی میکردیم و می گفتیم هشت نه سال مونده هنوز! دو سال ارشد، چهار سال دکتری، دو سال سربازی ، یک سال هم استراحت! یه نفر جدی گرفته بود و شاکی شده بود که نه! دیره سی و سی سالگی!! آبجی و امین و مامان رفتند تا دم خونه دایی. من و بابا برگشتیم خونه. شب قبل تا سحر بیدار بودم و کل روز روی پا. امشب هم دیر شده بود و صبح هفت باید شرکت می بودم برای جلسه. دوازده و نیم رسیده بودیم، دو خوابیدم!!

پرواز بعدی اصفهان – شیراز است. بعید است باز هم جا بدهد. تلویزیون سالن فرودگاه موسیقی پخش می کند: فریاد که در رهگذر آدم خاکی بسی دانه نهادند، بسی دام تنیدند...

قصد کرده ام بیشتر بنویسم اینجا. در مورد چیزی که چندماه پیش قصد کرده بودم در آینده بنویسم در موردش. الان وقتش شده گمانم. مفیدتر از بررسی لایک های نوشته هاست که ...

 

شانزده وپنجاه و پنج دقیقه – بیست شهریور 90 – فرودگاه مهرآباد

(الان سیدعباس رو دیدم توی سالن... داستان دارد!)

سیدعباس مسئول قبلی بسیج فنی تهران بود. سن بالاتر از مسئولان قبلی. متاهل است و دختردار. تازگی باز هم دختردار شده. جنوبی و دوست داشتنی. بار قبل که نوشته بود برای بوشهر رفتن و دیدن زن و بچه اش فرودگاه بوده و خوابش برده و جامانده از پرواز دلم سوخت! امروز که دیدمش داشت تلفن صحبت می کرد. گفتم باز خواب موندی؟ گفت این بار پرواز خواب مونده! تاخیر داشتند. نشست کنارم و من هم جمع کردم وسایل رو و این ها رو آپ نکردم. لباس و تیپم رو که دید باور نکرد برای موضوع کاری مسافرم.اصرار داشت برای خواستگاری می روی! انقدر حساس شده ام که سفت و سخت تکذبب می کردم! پیش ترها به شوخی و خنده بازی در می آوردم حتی! بلند شدم که بروم، عکس گرفت! می خواست توی گروپ ایمبل بزند و ... خدا به خیر کنه تیکه پرونی های آقا محسن ب رو!

پرواز جا داد. از جانشده های سفر قبلی دو تا مردِ جاافتاده مانده بودند، با نشان همراه اول روی کتشان. هردو آشنا بودند. از این مدیرانی که زود گرم می گیرند با همه. رفیق شده بودیم. بذله گو بودند و تا لحظه ای که سوار شدیم شوخی می کردند. هواپیما فوکر است و انگار فرقی نمی کند اتوبوس باشد یا هواپیما! جای ما روی بوفه است!! ردیف آخر آخر، روی موتور! کنار بال :(

با تاخیر بلند شدیم و هوا گرم بود. خانم دو صندلی بغلی یک ریز حرف می زند با همکارش که اول فکر می کردم نسبتی دارند. بانکی هستند و آزمون داشته اند و با لهجه ی غلیظ اصفهانی همه سوالات و اتفاقات جلسه مصاحبه را سه بار از ابتدا تا انتها همراه نظراتش تعریف کرده!

به این فکر می کردم که کاش توی سالن این ها را آپ کرده بودم و بعد سوار می شدم که اگر اتفاقی افتاد حیف نشوند! عجب تراژدی می شد اما! آخرین نوشته های یکی از کشته شدگان پرواز اصفهان... چه جالب! باید فعل های همه ی جملات قبل را عوض کنم. هنوز هم ممکن است... پرواز تنها بیشتر خوف دارد. خیلی اهل پرواز نیستم. یعنی سفر با ماشین شخصی را ترجیح می دهم. آخرین بار زمانی سوار شدم که مجبور شدیم یک روزه برای هماهنگی های مسافرت جهادی به منظقه برویم و برگردیم. هم قبلش کار داشتیم و هم بعدش و هم آن روز باید جلسه می داشتبم با استاندار.یک روز رفتیم و برگشتیم و در حد سه روز کار کردیم و طول کشید! با مصطفی و عباس و محمدرضا رفتیم و با مصطفی برگشتم. خوف سفر تنهایی بیشتر است چون بیشتر فکر می کنی!فکر می کنم عمه وقتی آخرین پروازش را بعد از سی سال انجام میداد هنوز هم خوف داشت یا نه؟  یعنی مهماندارها و خلبان ها هم مثل مرده شورها و قبرکن ها بعد از یک عمر یاد مرگ عارف و زاهد می شوند؟ بعید می دانم! در ظاهر که این نیست لااقل. والله اعلم...

سفر تنهایی سخت است و خوف دارد. اصلا همه چیز تنهایی اش سخت است و خوف دارد. من که جهنم هم تنها نمی روم!

خانم کناری هنوز هم از سوالات دختر اردبیلی که آسان بوده می نالد و ...!

نوزده و پنج دقیقه – هواپیما – پیش از لندینگ در فرودگاه اصفهان

 

به حرف هایی که توی هواپیما نوشتم فکر می کنم. خودِ این حرفی که من می زنم نشان دهنده این است که آن جور که باید و شاید یاد مرگ نمی کنم وگرنه چه تفاوتی است بین مهماندار و مرده شور و راننده تاکسی و مهندس عمران و یک مدیر که پشت میز اتاقش نشسته است و هرآن ممکن است... اگر همه یاد مرگ بودیم، الان همه بعد از یک عمر یاد آن عارف و زاهد شده بودیم...

بابا شماره ی راننده را داده بود که قرار بود دنبالم بیاید. هواپیما که نشست زنگ زد و آدرس داد، بیرون در فرودگاه. به نظرم جوان تر از آن چیزی بودم که منتظرش بود. نظر خودم هم همین بود! به اسم آقا مهندس صدا می کرد! پس این مدرک مهندسی ما بالاخره جایی غیر از سنگ قبر هم به دردم می خورد انگار. فرودگاه اصفهان به خودی ِ خود خارج از شهر است، نیم ساعتی فاصله دارد. سعی کردم خودم تخمین بزنم کدام سمت شهر می شود به جای اینکه بپرسم. در گیرودار نگاه به مسیرها و آسمان و ... بودم که از خستگی خوابم برد. در این حد یادم هست که رسیده بودم که یا شرق اصفهان است، یا غرب و شمال و جنوب نیست!! بیدار که شدم نزدیکای کارخانه بودیم. بوی تند بنزین و روغن و ... اذیت می کرد. راننده از اثرات مواد شیمیایی و بویِ غلیظ آن ها روی پلاکت های خون افراد شاغل می گوید و مریضی های ژنتیکی و ... .کارخانه خارج شهر است و خیلی خیلی بزرگ تر از آن چیزی است که فکر می کردم و بابا تعریف کرده بود. بابا و بقیه مستقیم رفته بودند برای یک جلسه، خودِ شهر. عجالتا یک جلسه از دست رفته پس! مسئول مهمانسرای کارخانه سوییتی را باز کرد و تحویل آقا مهندس! داد تا بقیه برسند. بعد از این که وضو گرفتم اولین چیز این بود که اینترنت داریم یا نه! فکری بودم که قبل نماز چک کنم یا بعد آن؟! قبل نماز کردم که راحت نماز بخونم. نداشت. یعنی راحت! اعتیاد به نت ندارم ولی وقتی باشه استفاده می کنم. خاصیت جهادی است این احساس! عادتمان داده اگر غذا کافی باشد می خوریم، اگر نباشد نبوده دیگر! در مینی بوس اگر به تعداد صندلی ها باشیم می نشینیم راحت! ولی اگر دو برابر ظرفیت هم سوار شده باشیم صدا از کسی در نمی آید و خیلی راحت عده ای می ایستند. حالا می خواهد بعد از یک روز پر کار باشد، میانه ی مسافرت، اول فروردین، در جاده ی شوسه ی نهبندان به روستا، دو ساعت یا جای دیگر...

هنوز نیامده اند و اینجا در سوییت ها خبری از امکانات رفاهی نیست. هرچه هست بیرون است انگار! لپ تاپ را باز کرده ام و آقا میثم دارد می خواند: اغیثینی یا مولاتی... تو دریای کراماتی... هم آقا میثم موضوعیت دارد، هم مداحی که برای حضرت زهراست و هم خودِ فایل... باید کارهایی که آماده کرده بودم برای اینجا را یک بار دوره کنم انگار. جدی شده!!

شاید تا اینجای نوشته ها را جدا از ادامه منتشر کنم. زیاد که شود دقت خواننده کم میشود! (حالا کو خواننده!؟)

شب – سوییت!

 

شب بعد از شام تا حدود یک صحبت کردیم. رییس بزرگ آدم جالبی است. قدیم ترها با بابا همکار بودند. ایشون رفته و مثل همیشه حاج آقا موندن! به رغم اختلافات سیاسی که داریم ولی باید اعتراف کنم مدیر کاردرستی است، الحق و الانصاف! مهم تر این که خط سیاسی را وارد کار نکرده هیچ و قت و نمی کند، هرچند به خاطر همین خط، دورافتاده از آن جایی که باید و حقش هست. در مورد شرکت و کار و سیاست و قدیم ترهای کارشان و ... صحبت کردند و من بیشتر گوش می کردم. هراز چندی مخصوصا در امور سیاست نظر هم می پرسید. حرف زیاد است...

صبح بعد از صبحانه رفتیم محل کارخانه. با معاون ... صحبت شروع کردیم و این وسط گشتی هم در کل کارخانه زدیم. بابا قبل تر هم آمده بودند ولی بازدیدشان کامل نشده بود. تقریبا همه جا را دیدیم. بزرگ تر و با حساب کتاب تر از آنچه بود که دیشب حتی فکر می کردم و حدس می زدم. با حساب کتاب تر شدنش اما مربوط میشد به مدت مدیریت رییس بزرگ. هم واضح بود تغییراتی که باید خیلی قبل تر انجام میشد و الان در حال انجام بود، هم همه اذعان داشتند و هم در پس فکرهای معاونین واضح بود. بعد از گشت جلسه دیگری داشتیم با مسئول ... و همه حرف هایی که نوشته بودم در چندماه گذشته را حضوری و بر اساس تغییراتی که دیده بودم گفتم. قسمتی را بابا گفتند و قسمتی را من. صحبت کردیم تا نهار شد. باز هم گشتی زدیم. بعد از نهار با خود رییس بزرگ جلسه داشتیم و کوتاه پرسید از آنچه دیده بودیم و نظرات جدید. مثل بحث چند ماه پیش در مورد تهران و ...، باز برایم سوال شد و البته جالب بود که یک نفر با یک سیستم مدیریتی منظم و مرتب چه تاثیری در یک کارخانه پانصد نفره می تواند داشته باشد. و این کارخانه چه تاثیری در کل مملکت و اقتصاد آن. خوشحال بودم امروز!

بعد از صحبت ها جلسه معاونین بود. خودم پیش دستی کردم و گفتم من برای استراحت می روم سوییت. قرار شد بابا بماند برای جلسه و من برگشتم.

دیشب فهمیدم اینجا اینترنت دارد، ولی پروکسی داشت و نمی شد وارد شد. قبل از آمدن آی پی گرفتم و آمدم. وصل شدم و ایمیل چک کردم که قطع شد. دوباره وصل شد، دوباره قطع شد. نمی دانم این بار قرار است وصل شود یا نه!

دیگر نمی خواهم بنویسم در مورد این سفر. همین قدر کافی است. این بار که وصل شود آپ می کنم و تمام.

- فکر می کردم فقط در تهران و خیابان هایش یاد بعضی چیزها می افتم. وقتی اسم ها و آدم ها و مغازه ها و ... را می بینم. اینجا هم همین طور است اما. فرقی نمی کند، سوییت باشد یا محل شرکت یا تاسیسات کارخانه... –

 تمام در دوشنبه 21 شهریور 90 – پانزده و ده دقیقه – شرکت ... – شرق اصفهان 

چهل و سه - توفیق اجباری!

این نوشتن دوباره من ظرف کم تر از 24 ساعت نه نشونه ی اهمیت اتفاقات افتاده است، نه نشونگر علاقه مجدد من به نوشتن در اینجا و خصوصا در شب. که فقط نشاندهنده بیکاری الان من است و این که باید بیدار باشم تا کاری انجام بشه! هرچند دو تا دلیل قبلی خیلی هم بی رنگ نیستند!

بعد از نوشتن صبح و جواب دادن به خیل عظیم ایمیل های شرکت که حسین از قبل از مکه رفتن جواب نداده بود و نشسته بود به جواب دادن، یادم افتاد فردا نوزدهمه و برنامه داشتم کارهایی بکنم!

نوزده شهریور سالگرد ازدواج آبجیه و امین. از این لحاظ قصد کرده بودم که اولا خیلی وقت بود هدیه درست درمون نگرفته بودم مخصوصا برای آبجی. اوایل جهادی رفتن، زمان دبیرستان، قبل از رفتن هدیه آبجی خانم رو می گرفتم و میذاشتم یه جایی که مامان همزمان عیدی و هدیه رو بده، چون یه روزه! البته هدیه و عیدی در حد یک دانش آموز دبیرستانی که اگر گاهی به زور برای تدریس جایی می رفت و به زورتر پول قبول می کرد، همه پولش هزینه شام دادن می شد و این جور هدیه خریدن ها! از سال بعد از دبیرستان ولی اینقدر یک ماه قبل از عید درگیر کارهای سفر بوده ام هر سال که تقریبا هرسال یا فراموش می شده یا فرصت نمی شده و کفایت می شده به... در مورد دیگر سالگردها هم همین طور! البته برای روز مادر امسال به عنوان پیشواز با امین یک عطر گرفتیم! ثانیا بالاخره این چند ماه دست در جیب تر رفته و راحت تر میشه جبران کرد زحمتای عید و تولد و ... رو که یادشون نرفته هیچ وقت.

از قبل قصد قاب عکس دیجیتال کرده بودم. یعنی اول میخاستم پک عطر دونفره بگیرم که آقا مسعود گفت حداقل صدوچهل پنجاه میشه. قیمتش خیلی مهم نبود. نمی خواستم عادت کنم به عطر فقط برای تولد. جذابیتش هم کم بود! جمهوری معمولا جمعه ها نیمه بازه، امروز ولی خیلی مغازه ها باز بودند ولی انگار فقط سونی تولید می کنه و قیمتش هم مثل خیلی جنساش الکی گرون بود! میدونستم ولی چیز دیگه ای هم هست که در کمال ناباوری پیدا کردم. همه ی امکانات سونی رو داره، حتی کیفیت تصویر بالاتر و ... ترنس سند. صد تومن شد، در عین حال خیلی راضی بودم.

عصر مامان و بابا برای عقد محضری محمد رفته بودند. نبودند وقتی میخاستم بدم بهشون. یعنی امین میخاست بره بیرون و قرار شد تنهایی بدم. کلی عکس محمدطه از قبل ریخته بودم توش و گذاشتم وقتی رفته بود توی اتاق گذاشتم روی میز. الحمدلله هم امین خیلی خوشحال شد و هم مخصوصا خود آبجی. محمدطه هم تا یک ساعت بعدش سرحال بود. در حد خنده های صدادار و سروصدایی که انگار داره باهات صحبت می کنه. فقط حیف که این وسط استقلال باخت و اعصابم یه کم خراب شد (سر شب به سیدعلی میگم نمی دونم چرا هنوز دوست دارم استقلال برنده بشه و میبازه شاکی میشم!! نه همیشه البته!)

دو سه روز پیش به یکی می گفتم که یک پسر، تا وقتی خواهرش از خونه شون نره متوجه حضورش نمی شه. یعنی خواهر اینقدر حضور پررنگی نداشته که متوجه بشه (حداقل خونه ما که اینجوری بود) بعد رفتن خواهر تازه یه چیزایی می فهمه. ولی وقتی خواهرش، مادر میشه، تازه می فهمه مفهوم خواهر رو...

احتمالا این مدت آینده آبجی رو خیلی لازم داشته باشم! ان شاءالله که به یه درد خیری بخوره :دی

 

پ.ن. احساس می کنم محمدمحسن به اینجا سر نمی زنه. مشکلی بابت خلوتی غار ندارم! ولی محمدمحسن کلا درگیر شده با خودش، این رو مطمئنم. شاید تقصیر من هم باشه که اثرگذاری کرده م این مدت با اخلاق متناوبم. ولی نمی تونم این جوری باشه و ببینم... تا کی تموم بشه این روزها... توکلت علی الله

 

بامداد شنبه 19 شهریور 90 – سی دقیقه بامداد

چهل و دوم - مزخرف!

حرف یک ذره و دو ذره نیست. لااقل برای من نیست، لااقل برای ما. عین خالی شدن باد یک بادکنک است که این همه سال فقط در حال باد شدن بوده و یک باره در حال تخلیه است. توی هوا چرخ می خورد و چرخ می خورد و همه نگاه می کنند و با دست نشان می دهند تا خالی شده اش می افتد گوشه ای روی زمین. چه شود که کسی که رهایش کرده بدود سمت بادکنک خالی شده ی روی زمین و خاک بتکاند و نگاهش کند که چه قدر بی قواره و زشت شده وقتی بادش خالی شده... به همان بی قوارگی خواهم شد یعنی؟ بحث یک سرمایه است که خرج می کنی. عین قماربازها. شاید هم داستان کاسه ماست باشد و دریا که اگر بشود چه دوغی می شود...!

برای ما این اتفاق، یک اتفاق خاص است. یعنی هزینه کردن از سرمایه ای که جمع کرده ایم. خالی کردن بادی که این همه سال پر شده ایم از آن با رعایت اصولمان. بادی که باد نبوده که ناحق بوده باشد، باید در مورد چرایی اش فکر کنم! راست بگویم خودم الان هم نمی فهمم چی میگم! انتظاری ندارم که مدت ها بعد اگر بازگشتی بود به این کلمات یادم بیاید که چه بوده!!

بهتر که روزنویسش کنم!

***

هنوز با ساعت های بعد از ماه مبارک تطبیق پیدا نکرده ام. هنوز شب ها بیدارم تا قبل از سحر، صبح ها کم از قبل می خوابم. عصرها که به خانه می رسم خسته ام ولی به زور بیدار می مانم. نزدیک غروب مقاومت شکسته می شود و چرتم میگیرد و نیم ساعت، سه ربعی می خوابم. سرحال و قبراق می شوم و دوباره تا صبح... دیشب چهار خوابیدم، به زور سنگین نکردم خوابم را! که برای نماز بیدار شوم. بعد از نماز خوابیدم تا ده. بعد از بیداری حس کردم مامان قصد نظافت دارد. از وقتی که حتی یک روز هم خانه نیستم در طول هفته و مامان هم نباید خیلی فشار بیاورند به خودشان یک هفته در میان فرزانه خانم می آید برای کمک نظافت. مشخصا کمک نظافت هم می کند! خود مامان پا به پایش تا شب کار می کند. خود فرزانه خانم هم شاکی می شود گاهی که شما چرا اینقدر کار می کنی! همسایه های دیگر میروند و غروب برمی گردند! نازنین است مادرم. نه فقط برای این کار، برای همه چیزش! فردا عقد محمد است، پسر دایی! بالاخره بعد از سال ها کش و قوس با زن دایی موفق شدند برایش زن بگیرند! فکر کنم نزدیک سی سال را داشته باشد. شلوغ کاری هایش هنوز در حد جوان 18 ساله است، از بس که این سال ها جوانی کرده...! همسرش دختر همسایه بالایی شان است که دو سال پیش همسایه شدند در خانه ای که دایی ساخته بود. شیرازی اند و مثل همه ی شیرازی ها خوش برخورد و آرام! همین وصلت خود به خود یک گزینه را در ذهن همه روشن کرد که الحمدلله همان اول خاموش شد! خلاصه که فردا مامان مشغول کارهای مراسم است و فرزانه خانم قرار شده نیاید چون مامان وقت نمی کند کمکش کند! این شده که امروز ما شده ایم فرزانه خانم. خیلی نه البته، در حد جارو و این کارها. خیلی وقت بود جارو نزده بودم خانه را! تازه یادم افتاده. فضلا از بخارشویی که نمی دانم کی خریدند. یک بار فکر کنم البته استفاده  کرده ام. ولی برای کمک مامان. حجره من که فرش دارد و فرش و سنگی نمانده برای بخارشویی! ظرف یک دقیقه جارو زدم. می ماند کتابخانه و میز که تقریبا از دست خودم هم کاری برنمی آید. کتابخانه قدیمترها ساندویچ کتاب بود و این روزها از لای نون بیرون زده مخلفات ساندویچ! حتی به این روشی که چیده ام هم دیگر جا ندارد. کتابها و مجله ها را نامرتب ریخته ام وسط کتابخانه، تا چه پیش آید! فقط عطرها مرتب مانده یک گوشه ی کمد! هنوز کتاب ها و جزوه های کنکور گوشه اتاق در قفسه مانده اند! سری سری داده ام به مرتضی و رضا. هم سن اند و هم دانشگاهی و هم دبیرستانی، ولی خیلی رابطه خوبی ندارند. هر دو هم می خواهند ارشد ما را بدهند، این وسط بدبختی مانده برای من که باید همه حرف ها و مشاوره ها را دوبار دوبار تکرار کنم! نصق کتاب ها دست این مانده و نصف کتاب ها دست آن یکی. برای خودم مانده مشتی کاغذ و دفتر و یادداشت و کتاب تقریبا به درد نخور که از فرط بی مصرفی خودم نگذاشتم که ببرند وگرنه همین ها را هم با جایش برده بودند!

هنوز برای گزارش کارآموزی اقدامی نکرده ام! جالب می شود اگر کارآموزی ام را قبول نکنند به هر دلیل یا هر اتفاق دیگری و فارغ التحصیل نشوم و نتوانم برای ارشد بروم و ...! نه؟! روزانه هم قبول شده ام، پس دوسال محروم از کنکور دوباره و در نتیجه زیر پرچم و خدمت مقدس! این وسط لابد عده ای فکر می کنند همه داستان 18 شدن و علامه و ... خالی بندی بوده!! شاید هم بوده خب!

 + چه نوشته ی مزخرفی شد! صرفا نوشتم، همین. بی ارزش  نیست ولی چیزی هم ندارد برای امروز مطمئنا! انگار نوشته های شب هم فرق می کنند...

 

جمعه – 18 شهریور – دوازده و نه دقیقه ظهر.

چهل و یکم - سفر خاص مشهد

بسم الله

هرچیزی خاصش دوست داشتنی تر است، سفر هم مستثنا نیست. خاص یعنی غیر از عام و غیر از حالت معمول و همیشگی. خاص یعنی یک روز سحر بعد از مراسم احیای نوزده ماه مبارک اسمس بزنی به حاج علی و بگی «اون مشهدی که زده بودی که پایه باشید بریم و به کسی نگید چی شد؟! پایه ام، هر جوری که بگی، با هواپیما، قطار، اتوبوس، ماشین شخصی، پیاده!؛ هر جا که بگی؛ هتل، حسینیه، حرم...!؛ هر تاریخی که بگی!» و علی هم مثل همیشه سریع زنگ بزند که شنبه ی بعد از عید بلیت گرفته برای بچه ها. زحمت بلیت گرفتن هم می افتد گردن خودش، برای رفت، شنبه 12م و برگشت شانزدهم.

حسین تازه از مکه برگشته بود و دوروز بعد با حسن رفتند کربلا با مشتی از بچه های شریف؛ از جمله مهدی و قاسم و ... . از همون روز دیگه کل شرکت بود و من و محسن. تا ده روز که برگردند. کلی کار و جلسه و پروژه جدید، فقط برای همین چند روز بود. از جمله پروژه بانک. با محمد ص رفتیم برای جلسه، دوروز پشت سر هم، همه توافقات و قیمت ها را آماده کردیم و حسین و حسن برگشتند و جلسه بعد برای شنبه؟! یعنی همان شنبه؟ محمد هم برنامه سفر داشت. جمعه بود و جلسه چت سه نفره با حسن و محمد که جلسه می افتاد برای دوشنبه و نه من بودم و نه محمد! جمعه ساعت نه شب بود که توافق کردیم مدارک قرارداد رو بفرستیم، تا چهارشنبه جلسه تشکیل شود. این یعنی مدارک قرارداد را باید تا صبح آماده می کردیم!! قبل تر به علی گفته بودم شاید شنبه جلسه داشته باشم و بعد از جلسه هرجور شده خودم را به بچه ها برسانم. سیدعلی هم درگیر پایان نامه ارشد شده بود و نمی توانست حداقل که از شنبه با بچه ها برود.عزم رفتن کرده بودم ولی! خاص بودن یعنی این که مامان تا لحظه ای که برای خوابیدن رفت هنوز مطمئن نبود فردا شب پسرش در خانه است یا در قطار تهران مشهد.

از ساعت ده دست به کارِ کارها شدم، ولی دلم به کار نمی رفت. هم باید قرارداد را آماده می کردم و هم کل وضعیت حقوق مرداد رو برای محمدمحسن می فرستادم که این چند روز حقوق باقیمانده را پرداحت کند.  دو تا پروژه بدقول شده اند در پرداخت و ما پاره شده ایم زیر فشار خوش حسابی با بچه ها (باید از شرکت بنویسم یک بار!) همون حدود به فرهاد اسمس زدم فردا بیا بریم مشهد، نگو نه! استخر بود با مهدی. یک ساعت بعد زنگ زد که کی و چطوری؟ شرایط رو گفتم و گفت طولانیه، گفتم من هم باید چهارشنبه تهران باشم، قرار شد با خونه صحبت کنه و خبر بده. درگیر این بود که کل ماه مبارک درگیر هیئت دانشگاه بوده و خانواده رو اذیت کزده. گفتم ردیف کند. به علی گفتم فرهاد بیاد جای سیدعلی؟ گفت وحید ز هم قراره بیاد! گفتیم توکل می کنیم و وقتی فرهاد گغت میاد، بهش گفتم و گفت مشکلی نیست، توکل می کنیم! فرهاد که آمدنی شد دوست داشتنی تر شد سفر. فشار گذاشتم که حتما کارها تمام شود. دو تا پست گذاشتم؛ یکی برای بونه ها که از قبل در فکرش بودم . یکی برای این روزها که معلوم شود اگر نبودم، کجایم. مثلا قرار شده بود تاریخ رفتنم را اعلام نکنم!!

تا وقت سحر درگیر کارها بودم و چت، با چندین و چند نفر... کوتاه و بلند، مهم و معمولی، کاری و دوستانه و یکی متفاوت! نیم ساعتی به اذان مانده بود که کارها تقریبا تمام شد، مشغول چت شدم و نماز. چهار رکعت می خواندم و نگاه می کردم، چهار رکعت ... تا تمام شد، حرف ها تمام نشده بود. قرار شد اتفاق مهمی که می افتد بی کار نماند، توکل بر خدا. نماز که خواندم ساعت شش شده بود و حرکت قطار حدود ده بود و باید نه و نیم راه آهن می بودیم! اوایل شب به هادی گفته بودم هنوز معلوم نیست بیایم. دعا کرده بود برای رفع گرفتاری همه مسلمین جهان، از جمله من! رفع شده بود الحمدلله و اسمس زدم که ساعت نه دم بیمارستان شریعتی ام. یعنی اگر می خوابیدم، حدود دو ساعت وقت بود!

پاتوق من در حرم معلوم است. یا تکیه داده ام به دیوار کوتاه ایوان مقصوره، در گوهرشاد، و روی سکو نشسته ام رو به گنبد، یا بهشت ثامنم، پیش حاج احمد. خودش به خواب مادرش آمده بود که بچه ها که مشهد می آیند چرا پیش من نمی آیند؟ قبلا کم تر می رفتم و این بار می خواستم بیش تر بروم. قدیم تر که دارالزهد نشده مسیر به رواق امام خمینی، آنجا هم زیاد می نشستم. مسیر حضرت بهجت بوده و خاطره داشتم از صحبت هایی که می کردیم با مهدی در آنجا...

هشت و نیم بعد از چند بار اسنوز بلند شدم و ساک را پر کردم. تقریبا دیشب همه چیز را ریخته بودم گوشه اتاق. سبک بار می خواستم بروم، چون لپ تاپ همراهم بود. نگاه که کردم در کیف کوچک جا نشدو کیف برزگ تر را برداشتم. جا داشت. باز هم وسیله ریختم داخلش. آژانس گرفتم، با هادی قرار داشتم. سر قرار رسیدم ولی قرار شد با پدرش برویم.

مهدی همراه هادی نبود و امین آمده بود جایش. شش تا برادرند و دو تا خواهر. خانواده جالبی اند. امین چهارمین پسری است که با او هم سفر شده ام، بعید است با دو برادر دیگر هم سفر شوم!! با پدرش و امین و مهدی و هادی تا راه آهن رفتیم. کل مسیر کوچه پس کوچه. لذت بردم از انتخاب مسیر جاج آقا! نه و چهل رسیدیم راه آهن. یک بلیت کم داشتیم. یاد آن باری افتادیم که دوازده بلیت داشتیم و بیست و چهار نفر بودیم! البته سوار می شویم و جریمه می دهیم و به خودمان فشار می آوریم، نه به دیگران. البته هر بار که دوست شده ایم با مسئول قطار! ولی گیت را باید رد می کردیم، که هیچ وقت نمی شمارند تعداد را! رد کردیم و سوار شدیم. واگن آخر قطار! شش صندلی! مهم نبود برایم. همه نگران کمردردو پادرد من بودند غیر از خودم. علی استدلال کرده بود چون خرکت در روز است، رفتنی را اینطور گرفته و برگشتنی را شش تخته که استراحت کنند. گفتم من و فرهاد زودتر برمی گردیم، اکبر هم ثبت نام ارشد داشت و باید برمی گشت.

غیر از من و فرهاد و اکبر و حاج علی و وحید ز، هادی و امین بودند  و نوید و معین و سید ابوالفضل خان عمو! سپهر هم بود، اسمش را شنیده بودم قبلا، علمصی بود و جوان. پیر سفر ما بودیم. دارم عادت می کنم به سن بالای جمع بودن! ترکیب جالبی بود و ابداعی حاج علی! خودش و نوید که باشند، نشاط سفر تضمینه، چه رسد که خان عمو و فرهاد هم بودند و من! الحمدلله!

ده و خرده بود که راه افتادیم. قصد کرده بودم که بخوابم. از خستگی و قرمزی چشم ها، سیبل حاج علی شده بودم برای تیکه! قرار بود مثلا تا مشهد بخوابم، نشان به آن نشان که تا مشهد فقط فرهاد خوابید چند ساعت و ما یا صحبت می کردیم، یا کتاب می خواندم، یا با لپ تاپ ور می رفتم، گاه گاهی هم بازی، به یاد قدیم ها، بیشتر جهت تداعی خاطرات! جلوی خانه هادی، گفتم لپ تاپ آورده ام و معترض نشوند که چرا دسته بازی ندارم! معطل شدیم که دسته بیاورد! در قطار کاپ راه انداختیم، پس 2011! خنده بازاری بود! ابوالفضل را بردم و به نیمه نهایی نرسیدیم از بی شارژی!!

در راه سعی می کردم جی پی آر اس را فعال کنم. دردسر داشت. به محسن گفتم زحمت بکشد، گفت با اسمس هم میشود، نشد! یعنی حس نداشتم! حاج علی به مناسبت تولدش یک ماه رایگاه گرفته بود، فعال کرد و داد به من. نمی دانستم میخواهم چه کار کنم!

برای جا از چند طریق پیگیری کرده بود حاج علی. یکی راهی بود که به من گفته بودند، و من از احتیاط و تنبلی و سرشلوغی پیگیری نکرده بودم. چهارشنبه به خود جاچ علی گفتم و پیگیر شده بود و به تعطیلی خورده بود. یکی دو جای دیگر هم بود که دور بود. تجربه دوری مسیر تا حرم، بیش تر از یک روز زیارت، جواب نمی دهد. برعکس تصور موجود است! اگر یک روز می خواهی بمانی دور باشی هم مشکلی نیست! یک بار می آیی و چندین ساعت می مانی و برمی گردی و یک بار دیگر هم مفصل می آیی و تمام! ولی وقتی طولانی تر باشد می خواهی زود به زود تر حرم بروی، برای همه نمازها حرم باشی! قرار شد شب منزلی که هادی جور کرده بود از یکی ازدوستان پدرش بمانیم و صبح مستقر شویم در جای اصلی!

حدود یک رسیدیم مشهد. جایی که قرار بود برویم از قرار معلوم خیلی دور بود. خیلی مهم نبود برای یک شب استراحت و ماندن. ولی وقتی رسیدیم دیدیم خیلی بیش از تصورمان دور است!  شوخی می کردیم که ترکمنستان نزدیک تر است به اینجا تا مشهد! گشنه بودیم تقریبا! قرار بود همه نهار و شام همراه بیاورند و فقط دو نفر نهار آورده بودند! پیش بینی میشد!! با هله هوله به مشهد رساندیم خودمان را. آنجا که رسیدیم خوردنی نزدیک نبود و ما هم خسته. اکتفا کردیم به خربزه و هندوانه ای که بود و چای، به همراه خنده. جا خیلی مرتب بود و منظم، تقریبا نو بود. استراحت خوبی کردیم و نماز خواندیم و خوابیدیم.

صبح خواب و بیدار بودم که حاج علی و اکبر رفتند برای پیگیری جا، فرهاد هم رفت برای صبحانه. از بین بزرگترها من مانده بودم که رفتم برای دوش گرفتن! فرهاد که برگشت صبحانه خوردیم. قصد کردم که برسم به نماز حرم. زودتر نمی رسیدم قطعا، نماز هم مشکوک بود. پس آنروز ...! همه آمدند و امین ماند برای استراحت و جمع کردن و رساندن وسایل به جای جدید.

حرم که رسیدیم آخر نماز اول بود. باورم نمی شد! خیلی دورتر از این حرفها بودیم به حرم. هیچ کسی با دیگری قرار نگذاشت! همانطور که هیچ کس به محفل اشک هم نرسید. همه که نماز خواندند، یکی یکی آمدند جای همیشگی من. اکبر و حاج علی هم آمدند. جاهایی که جور شده بود همه دور بودند. قرار شد از مهدی بپرسند برای حسینیه. آخرین بار همان پنج سال پیش آمده بودم. مهدی قرار بود خبر بدهد و خبر داد که مشکلی نیست. یعنی ایده آل! پنج دقیقه پیاده تا حرم. فقط باب الجواد نبود...!

بچه ها رفتند برای استقرار و ماندیم با فرهاد در حرم. گفتیم دیرتر می رویم. ادامه صحبت های دیشب بود یا حرف جدید نمی دانم. در قطار دو ساعتی صحبت کردیم در مورد بحث روز من. فرهاد حکم برادری داشت برایم. قدیمی تر از محسن. ده سال میشد. تعریف کردم و منطقی نگاه می کرد. خنی خوشحال هم بود. فرهاد قرار است طلبه شود، مشکات. فرهاد، طلبگی... ده سال پیش خواب آشفته این روزها را هم نمی دیدیم!

برای زیارت رفتم که غسل صبحم بی استفاده نماند. فرهاد نشست در گوهرشاد. وقتی رسیدیم به حسینیه بچه ها نهار گرفته بودند. قیمه. خوردیم و امین هم آمد با وسایل. همه چیز ایده آل بود. جامون رو با طبقه بالایی ها عوض کردیم که خانم هایشان راحت باشند. شد دقیقا همان جای پنج سال قبل...

سیم علی را گرفتم و ایمیل چک کردم. حقوق داود را باید می دادیم، چوت آخر هفته پرواز داشت برای کانادا. رابطه جالبی بود با داود در همین چند ماه... ایمیل زدم، با یکی دو نفر هم چت کردم. به یکی دو نفر گفتم که دعایشان کرده ام، بالای سر آقا و خوشحال شدند. تا وقتی بچه ها بیدار شدند نخوابیدم. بچه ها که بیدار شدند برای نماز رفتیم حرم، گوهرشاد.

برای چهل پنجاه نفری اسمس زدم وقت غروب که به یادشان هستم. خیلی ها جواب دادند. بعد از نماز با رضا و حمید، که با بسیج علمص آمده بودند، رفتیم اسکان ما. اکبر هم لپ تاپ داشت و حاج علی هم دسته آورده بود. یعنی به قول فرهاد تشک A و تشک B ! خیلی بازی نکردم، بچه ها مشغول بودند. به نظرم اشکالی نداشت. چون حد رعایت می شد. در حد تفریح بود نه مثل قدیم ها که بعضی آنقدر مافیا بازی می کردند که روزی یک بار به حرم می رسیدند!

رضا املت درست کرد با حمید. سیدمحمد هم آمد و دور هم خوردیم. حمیدرضا هم آمده بود. استراخت کردیم به نیت نیمه شب حرم، سینه زنی که می دانستیم نمی شود و نشد! ایمیل چک کردم و چت کردم و گودر هم نگاه کردم حتی! اعتیاد نیست. هروقت بخواهم نمی خوانم ، ولی وقتی می شود خواند، چرا نخوانم!؟ فهمیدم سلمان هم مشهد آمده. گمان کردم با زینب آمده باشد...

نیمه شب بود که با فرهاد حرم رفتیم. گشنه بودم! رانی خوردیم و دونات، از بس که فرهاد دوست دارد! اذان چهار و نیم بود. سه در حرم بودیم. فرهاد رفت برای زیارت و من گشتی زدم در حرم. گوشه ای میثم گوش کردم، شب علی اکبر... روضه حوان گفت که لیلا پسری داشت که رویش... نماز خواندم تا اذان دادند. همان جای همیشگی بودم. اسمس زدم به سلمان که ببینمش. قبل نمار بود. گفت گوهرشاد است. قرار گذاشتیم برای بعد از نماز، همان جای همیشگی من!

سخنران بخث بیهوده ای میگفت، لااقل در اولویت نیست این حرف ها. چنین رسانه ای، با مستمع آماده ی از سراسر یک کشور بی نظیر است.  آنقدر حرف مهم تر می توان زد و جریان سازی می توان کرد که لازم نباشد یک کلام مولا که احتیاج به تفسیر دارد را به طرز ضعینفی "توجیه" کرد. کلام تزاوروا ولا تجاوروا بود موضوع حرفش. بد می گفت، بد!

بعد نمزا سلمان آمد. گفت تنها آمده و همسر هنوز راحت نیست برای سفر. حق دارد. این را امروز بلند تر می گویم و شاید چند سال دیگر فریاد بزنم که حق دارد. خدا صبر داده... برای همایشی آمده بود و عصبانی بود که عده ای بلیت گرفته اند و فروخته اند و نیامده اند. سلمان با غیرت است و زود عصبی می شود. عصبانیت تحت کنترل ولی واقعی! حرص می خورد از بی عرضگی مدیران. قصد کرده بود شب برگردد. سخت بود تنهایی... با فرهاد شش قرار داشتم. قصد کرده بودم زودنر برگردم. سلمان که آمد، هرهاد هم آمد و نشست و تا یک ربع به هفت صحبت کردیم. سلمان خوش صحبت است و پر از خاطرات بکر. عالی بود خاطراتش. قرار آتی را یادآوری کردم که باسید و سروش هماهنگ خواهم کرد و حتما بیاید. در مورد گودر هم کمی صحبت کردیم، همان جای همیشگی!

برگشتنی وسایل صبحانه خریدیم و نان رفتیم بگیریم که حاج علی و اکبر گرفته بودند. تمام زمان بعد از نماز و دعا را در صف بودند. روی دیوار حسینیه نوشته بود سید الناس خادمهم فی السفر... در حسینیه خوابیدیم. قصد کرده بودم یازده حرم باشم. ساعت گذاشتم برای ده و ربع. نمی دانم کمبود خواب از کجا می آید! کوهانم را پیدا نکرده ام هنوز!

خواب ماندم. یازده و ربع پریدم از خواب. تنها بیرون زدم، سریع. انقدر عجول که بهشت ثامن را گم کرده بودم! بعد از عمری گدایی، شب جمعه را فراموش کرده بودم! تازه فهمیدم حرم، دو تا بهشت ثامن دیگر هم دارد! توکل بر خدا. سر قبر حاج احمد نشستم. قرآن باز کردم و شروع کردم به خواندن. فرقان بود گمانم. بی وقفه می خواندم، توکل بر خدا! پیرزن از پشت آمد و نشست کنار دستم! ترسیدم! فاتحه خواند سر قبر. دست در جیبم کردم. فقط تراول داشتم! عذرحواهی کردم و لبخندی زد. فاتحه اش را بیشتر طول داد گمانم... بهشت ثامن موبایل آنتن نمی دهد. گاه گاهی چه شود که یک لخظه... قرآن برده بودم و چفیه. قرآنی که آقا داده بودند و چفیه مکه و عتبات و مشهد و جهادی رفته. قرآن را گذاشتم و بیرون زدم. به خیال خودم تسویه حساب! نگو تسویه انگار معنی دیگری هم دارد!

قصد کردم به مخفل اشک برسم. اذان می دادند که بیرون زدم از بهشت ثامن. نماز ظهر را در انقلاب خواندم و دویدم و رسیدم. زود هم رسیدم. تا یک ربع عرق می کردم! همه بچه ها تقریبا آنجا بودند. ظرفیت عاقلانه بیست نفر، طرفیت در عمل پنجاه شصت نفر! روضه ی رقیه می خواندند...

بعد از محفل نماز عصر خواندم، در ایوان. با فرهاد نشستیم به صحبت. صحبت های بابرکتی است صحبت های گوهرشاد. از همین صحبت ها قرار تفسیر خوانی قدیم شکل گرفت... برگشتنی فرهاد دو سه جا را چک کرد برای اسکان اردوی هیئت، آخر مهر. دلم هنوز نرفته پر زد برای برگشت. اگر بطلبند می آیم، روز زیارتی است. در مورد هیئت و رضوان و ارتباط دانشگاه ها با جهادی حرف زدیم و رسیدیم، بچه ها نهار خورده بودند. بعد نهار استراحت کردند و ایمیل چک کردم و گودر! خوابیدم و دل پیچه گرفتم، چرا نمی دانم. گفتم برای نماز نمی آیم. بعد نماز در حسینیه، در حیاط قدم می زدم شاید بهتر شود! کمر هم فشار آورده بود.  بچه ها نبات داغ درست کردند، انگار بهتر شده بودم... با بچه ها نشستم به بازی، تقریبا همه را بردم با اختلاف، غیر از امین! نوید قرار بود شام درست کند، ماکارونی...

برای وحید مهمان آمد، دوسه تا از رفقای هم دانشگاهی. اکبر هم با بچه های علمص برمیگشت که به ثبت نام برسد. ثبت نام ما که مرحله اول 22م به بعد بود و اینترنتی، مرحله بعد 3م مهر به مدت ده روز حضوری! عاشق تنبلی ام که جلوتر از من می رود!

ماکارونی نوید شفته شده بود. با مایه ماکارونی درست کرده بود. به زور خوردیم و اکثرش ماند! کلی اذیتش کردیم و خندیدیم! فوق العاده است این نوید. هنوز که هنوز است ته لهجه ترکی دارد. تپل و ساده! شب نشینی کردیم به صرف چای نبات، تا حدود یک و نیم! قرار بود دو و نیم هم برویم. به زحمت خوابیدم و یک ربع به سه بچه ها را بیدار کردم.

در حرم به صحن قدس سر زدم. اجازه جمع شدن و روضه خوانی نمی دهند. می دانم چرا، ولی نمی دانم چرا! نشستم. داشت روضه ی رقیه می خواند... تمام نشده بود که خادم به روضه خوان گفت تمامش کند! اعصابم خرد شد از این انضباط. برگشتم همان جای همیشگی. نماز خواندم تا اذان. بعد نماز روضه خوان، روضه خواند... بچه ها آمدند همانجا، رفتند برای آبمیوه خوردن. هم دل پیچه و تهوع داشتم، هم قرار بود با رضا صحبت کنیم در مورد کنکور. نرفتم. تا یک ربع به هفت با رضا صحبت کردیم. حامع و مانع. قبلا هم صحبت کرده بودیم، ولی این صحبت جنسش فرق داشت. دوست دارم کمک کنم زیر ده بیاورد. توکل بر خدا!

بعد از رضا زیارت کردم. کامل. سیدعباس خواسته بود پایین پا برایش جامعه لخوانم. سحر خوانده بودم از همان جای همیشگی. باز خواندم برایش. وضعیت خانم ها افتضاح بود. عذر خواهی کردم و با دور تند خواندم از بس ادیت می کرد صدای خانم ها... وداع هم خواندم. نماز سفارشی مامان را هم خواندم، بالای سر. برای همه هم یک نماز مجزا خواندم بالای سر. دقت نکرده بودم که خانم ها بالای سر امام رضا را نمی توانند حاضر شوند. آن روز سحر حاج آقا دقتمان داد. برای خیلی ها به اسم دعا کردم، برای خانم ها بیشتر!

هفت و سی و پنج بهشت ثامن بودم. خلوت بود. درد داشتم هنوز. جایی برای تکیه روی پله ها مشرف به جاج احمد پیدا کردم و صلوات فرستادم. قرآن نداشتم. یک سر بیرون رفتم و برگشتم. دقیقا همان موقعی که باید بیرون رفته بودم. سر جایم برگشتم. از دور صلوات می فرستادم. برداشتم و برگشتم حسینیه. آخرین سهمیه را هم استفاده کردم. بعضی چیزها بی سهمیه که شود هدر می شود از بس غافلیم...

نه بود که رسیدم حسینیه. بچه ها خواب بودند. خواب و بیدار بودم تا یازده که فرهاد رفت برای صبحانه خریدن!! سحر که در حرم بودم بچه ها تقاضای برگشت می دادند، از بس تبنل بودند برای خرید صبحانه! آبمیوه ای ها بسته بودنذ!! من که گفته بودم می مانم، خوابیده بودند!! عجیب تنبلیم بعضی وقت ها.

برای نماز رفتیم حرم. زیارت نرفتم دیگر. محفل اشک هم نرفتم. در جرم ماندم. با مامان صحبت کردم و محمدمحسن و سیدعلی. دکتر هم زنگ زد برای کنسرت آخر هفته. پیچوندم. حس نداشتم توضیح بدم که نمی خام بیام. خیلی میونه ای با موسیقی زنده ندارم. اون یکی دو بار هم سوئیت سمفونی ایثار بود و شجریان و من جوانتر بودم! شاید یک روزی کلا میانه ای با موسیقی نداشتم. توکل بر خدا.

برگشتیم حسینیه. فرهاد گفته بود می ماند و دیرتر برمی گردد. نهار خوردیم. با فرهاد به این نتیجه رسیده بودیم که وقت تلف پیدا شدن یا نشدن بلیت قطار نکنیم. هروقت خواستیم می رویم برای اتوبوس. سخت تر هست ولی می ارزد. تا فرهاد بیاید صحبت می کردیم و می خندیدیم!!فرهاد که آمد نهار خورد و راه افتادیم. حدود سه و نیم بود.

در ترمینال تمام حواسمان به این بود که اتوبوس خوب باشد و دیر راه نیفتد. یعنی پر باشد! الحمدلله خیلی معطل نشدیم و پنج از ترمینال کندیم. زور زدم که سهمیه را زیر پا نگذاشتم! با محمدمجسن صحبت کردم در مورد حقوق ها و با حسن در مورد جلسه بانک. فردا بود!

به فرهاد می گفتم. مشهد خوبی بود. الحمدلله. شاید چون خاص بود! خاص تر از همیشه. شاید چون بعد از مدت ها اینجوری با فرهاد آمده بودیم.شاید چون ... گفتم احساس غبن پررنگ شده در وجودم. بیشتر از قبل حسرت روزهای گذشته و جوانی ام را می خورم که در حال گذار است. شاید از اثرات زیاد بهشت ثامن رفتن باشد. به قول مودب، هر شب میان مقبره ها راه می روم، شاید هوای زیستنم را عوض کنم... شاید هوای زیستنم عوض شده باشد. در مورد خیلی چیزها حرف زدیم این سفر. مثل یک کار فرهنگی یا ... توکل بر خدا!

بعد از شام و نماز شروع کردم به نوشتن. باورم نمی شد این قدر بتوانم بنویسم. اتوبوس است و بیکاری. فرهاد رسالت حوزویان را می خواند با چراغ قوه موبایل من. صحبت های آقاست. من هم نوشتم که تمام شد. محمدمحسن الان اسمس زد که خوبی؟ اذیت نشدی تو ماشین؟ خوشحال شدم!

از فردا برمی گردیم به هوای کاری قبل ماه مبارک. یادم رفته چطور بود! هنوز در هوای ماه مبارکم...

توکل بر خدا...

 

من این حروف نوشتم چنان که غیر نداند
تو هم ز روی کرامت چنان بخوان که تو دانی...

 

بیست و سه و سی و پنج – سه شنبه 15 شهریور 90 – اتوبوس مشهد  تهران، ردیف یکی مانده به آخر!؛ صد کیلومتری شاهرود

* صبح مستقیم به شرکت آمده ام. خسته و سر ِ حال! پاهایم آن قدر باد  دارند که کفش به زحمت در پا می رود! ترسیدم خانه که بروم مادر اجازه کار امروز را ندهد. عذرخواهی کردم و گفتم عصر می روم خانه. تلفنی با محمدطه صحبت کردم! و این ها رو توی غار می گذارم و می روم سراغ یک تپه کار...