چهل و چهار - غیرمنتظره- از اصفهان!
دیگه امروز می خواستم برم برای مسعود دیانی کامنت بذارم که آقای محترم! چرا به روز نمی کنی این وبلاگ رو؟ یعنی این همه وقته که مشهد موندی؟! بعد به خودم گفتم به تو چه؟! بعد گفتم می خاست مارو معتاد خوندنش نکنه! والا! الان این قدر شنگول شدم از خوندنش که نشسته م توی ترمینال دو فرودگاه مهرآباد و دارم برای اینجا می نویسم! مخصوصا از خوندن نوشته هاش در مورد چیزی که خودم می خواستم بگم و آقا مسعود بهتر از من گفته بود. تاریخ امروز معلومه، اگر اون وبلاگ هم مانده باشد، می ارزد به خواندنش، چند سال بعد. خیلی حرف دل بود! فرودگاه؟!
چند ماهی هست که کمک حاج آقا می کنم برای یک پروژه تحقیقی و برنامه ریزی برای یک شرکت توی اصفهان. کمک می کنم که نه! در واقع خودم دارم همه ی کارهاش رو می کنم و مشورت ها و برند از حاج آقاست :دی. دیروز ظهر پرسیدن که فردا میای بریم اصفهان جلسه؟ بهونه ی کارهای دانشگاه و گزارش کارآموزی و مدارک ثبت نام و ... رو آوردم و گفتم نه. قرار شد اگر کارم زودتر تموم شد خبر بدم که بلیت بگیرند. صبح رفتم دانشگاه و دو سه تا کار مهم رو انجام دادم. با دکتر هم در مورد گزارش کارآموزی صحبت کردم و به ظاهر مشکلی نبود. علیرضا رو هم دیدم و رفتیم بوفه دانشگاه. چند ماهی بود نرفته بودم. شنیده بودم بچه ها مشغول مذاکره اند برای جداسازی بوفه. چه فضای مزخرفی بود. با بچه ها تک می آوردیم که چه کسی برود برای خرید و بیرون بیاورد خوردنی ها را از بس همه بدشان می آمد. امروز دیدم پنل متخلخلی کشیده اند. در واقع لژ خانوادگی را جدا کرده بودند برای دوستان!! از دانشگاه که رسیدم شرکت مامان زنگ زد و جویا شد از اتفاقات دانشگاه. از روزی که به شوخی گفتم شاید ارشد به خاطر کارآموزی هوا بره، میگن خوب یه نگرانی به ما اضافه کردی ها!! نگرانیشون برطرف شد. گفتند پس به بابا بگو می تونی باهاشون بری. کلا فراموش کرده بودم. بابا بیشتر علاقه داشت باهاشون برم چون اصل کار رو من کرده بودم خب! به بابا گقتم، قرار شد بریم برای لیست انتظار. با آقای ح. سریع برگشتم خونه برای آماده شدن. لپ تاپ رو نیم ساعت زدم توی شارژ. بابا سفارش کرده بود کت یادت نره! تا حالا جز مراسم رسمی جایی کت تنم نکرده م. گفتم یه بار هم انجام بدیم ببینیم چی میشه! یک ساعتی قبل پرواز رسیدیم فرودگاه. بلیت لیست انتظار گرفتم. بیست دقیقه قبل پرواز، لیست را بستند و قسمت ما نشد بلیت. بابا و آقای ح و یکی از اعضای هیئت مدیره شرکت رفتند. برای کنسلی بلیت رفتم. خانمه اصرار داشت بمان برای پرواز بعد، دو ساعت دیگر؛ بابا هم. ماندم و دیدم وایرلس مناسبی در فرودگاه مهیاست. گودر صفر کردم و ایمیل چک کردم. نوبت محمدمحسن شده بود ایمیل های حسین رو جواب بده. یه خروار ایمیل! مامان زنگ زده میگه نری نمازخونه بخوابی! خواب می مونی، دیشب نخوابیدی. دیشب نخوابیدم؟!
دیشب عقدکنان محمد بود. خانواده عروس سالن گرفته بودند، چاردیواری، نزدیک علوم تحقیقات. یک خیابان فاصله داشت با خانه سعید. مامان و آبجی گفتند به زور قرار شده یک ساعتی آهنگ داشته باشند. دیرتر بیا. قرار شد بروم و بعد به سعید سر بزنم. سه چهار تا مراسم کنار هم بود. نمازخونه کنار پرسروصداترین مراسم بود. به زحمت نماز خواندم و زدم بیرون. رفتم پیش سعید. دو ماهی بود ندیده بودمش. گفت کارهای حوزه معصومیه ش ردیف شده تقریبا. خیلی خوشحال شدم. زیاد حرف زدیم که طول بکشد. برگشتم مراسم. ساکت بود همه چیز. تا رسیدم تازه شروع شد برنامه انگار!مراسم خلوت بود. خانواده عروس شیرازی بودند و فقط چند نفری آمده بودند. البته عقد همیشه خلوت است ولی دیشب بیشتر ما بودیم و دوستان محمد. سروصدا که شروع شد رفتم توی ماشین نشستم. پنجره ها را دادم بالا و صندلی رو خوابوندم. آقای جوادی تفسیر می گفت. اذن للذین یقاتلون بانهم ظلموا... و مهجوریت نهج البلاغه. چند نفری از مراسم بغلی بیرون زده بودند. نه برای این که موسیقی پخش می شده و ... برای این که بعضی چیزها را اینجا راحت تر می شد خورد. دور بودند. ان شاءالله که واقعا نوشابه بوده. حال یکیشون بد شده بود. حال من هم... بابا زد به شیشه که بیا بریم تو. تموم شد. تو که رفتم نگاه ها فرق کرده بود. نگاه ها اگر قدیم تر دید دیگری داشتند، دیشب احترامی بود. آخر مراسم زن دایی هم عذرخواهی کرد که مراسم خواننده داشته. بنده خدا حریف نشده بود! گفت ان شاءالله عروسی شما؛ از اون مراسم هایی که ما دوست داریم و راحتیم. لبخند زدم و گفتم ان شاءالله. از بس که دیشب همه دعا کرده بودند! با بابا شوخی میکردیم و می گفتیم هشت نه سال مونده هنوز! دو سال ارشد، چهار سال دکتری، دو سال سربازی ، یک سال هم استراحت! یه نفر جدی گرفته بود و شاکی شده بود که نه! دیره سی و سی سالگی!! آبجی و امین و مامان رفتند تا دم خونه دایی. من و بابا برگشتیم خونه. شب قبل تا سحر بیدار بودم و کل روز روی پا. امشب هم دیر شده بود و صبح هفت باید شرکت می بودم برای جلسه. دوازده و نیم رسیده بودیم، دو خوابیدم!!
پرواز بعدی اصفهان – شیراز است. بعید است باز هم جا بدهد. تلویزیون سالن فرودگاه موسیقی پخش می کند: فریاد که در رهگذر آدم خاکی بسی دانه نهادند، بسی دام تنیدند...
قصد کرده ام بیشتر بنویسم اینجا. در مورد چیزی که چندماه پیش قصد کرده بودم در آینده بنویسم در موردش. الان وقتش شده گمانم. مفیدتر از بررسی لایک های نوشته هاست که ...
شانزده وپنجاه و پنج دقیقه – بیست شهریور 90 – فرودگاه مهرآباد
(الان سیدعباس رو دیدم توی سالن... داستان دارد!)
سیدعباس مسئول قبلی بسیج فنی تهران بود. سن بالاتر از مسئولان قبلی. متاهل است و دختردار. تازگی باز هم دختردار شده. جنوبی و دوست داشتنی. بار قبل که نوشته بود برای بوشهر رفتن و دیدن زن و بچه اش فرودگاه بوده و خوابش برده و جامانده از پرواز دلم سوخت! امروز که دیدمش داشت تلفن صحبت می کرد. گفتم باز خواب موندی؟ گفت این بار پرواز خواب مونده! تاخیر داشتند. نشست کنارم و من هم جمع کردم وسایل رو و این ها رو آپ نکردم. لباس و تیپم رو که دید باور نکرد برای موضوع کاری مسافرم.اصرار داشت برای خواستگاری می روی! انقدر حساس شده ام که سفت و سخت تکذبب می کردم! پیش ترها به شوخی و خنده بازی در می آوردم حتی! بلند شدم که بروم، عکس گرفت! می خواست توی گروپ ایمبل بزند و ... خدا به خیر کنه تیکه پرونی های آقا محسن ب رو!
پرواز جا داد. از جانشده های سفر قبلی دو تا مردِ جاافتاده مانده بودند، با نشان همراه اول روی کتشان. هردو آشنا بودند. از این مدیرانی که زود گرم می گیرند با همه. رفیق شده بودیم. بذله گو بودند و تا لحظه ای که سوار شدیم شوخی می کردند. هواپیما فوکر است و انگار فرقی نمی کند اتوبوس باشد یا هواپیما! جای ما روی بوفه است!! ردیف آخر آخر، روی موتور! کنار بال :(
با تاخیر بلند شدیم و هوا گرم بود. خانم دو صندلی بغلی یک ریز حرف می زند با همکارش که اول فکر می کردم نسبتی دارند. بانکی هستند و آزمون داشته اند و با لهجه ی غلیظ اصفهانی همه سوالات و اتفاقات جلسه مصاحبه را سه بار از ابتدا تا انتها همراه نظراتش تعریف کرده!
به این فکر می کردم که کاش توی سالن این ها را آپ کرده بودم و بعد سوار می شدم که اگر اتفاقی افتاد حیف نشوند! عجب تراژدی می شد اما! آخرین نوشته های یکی از کشته شدگان پرواز اصفهان... چه جالب! باید فعل های همه ی جملات قبل را عوض کنم. هنوز هم ممکن است... پرواز تنها بیشتر خوف دارد. خیلی اهل پرواز نیستم. یعنی سفر با ماشین شخصی را ترجیح می دهم. آخرین بار زمانی سوار شدم که مجبور شدیم یک روزه برای هماهنگی های مسافرت جهادی به منظقه برویم و برگردیم. هم قبلش کار داشتیم و هم بعدش و هم آن روز باید جلسه می داشتبم با استاندار.یک روز رفتیم و برگشتیم و در حد سه روز کار کردیم و طول کشید! با مصطفی و عباس و محمدرضا رفتیم و با مصطفی برگشتم. خوف سفر تنهایی بیشتر است چون بیشتر فکر می کنی!فکر می کنم عمه وقتی آخرین پروازش را بعد از سی سال انجام میداد هنوز هم خوف داشت یا نه؟ یعنی مهماندارها و خلبان ها هم مثل مرده شورها و قبرکن ها بعد از یک عمر یاد مرگ عارف و زاهد می شوند؟ بعید می دانم! در ظاهر که این نیست لااقل. والله اعلم...
سفر تنهایی سخت است و خوف دارد. اصلا همه چیز تنهایی اش سخت است و خوف دارد. من که جهنم هم تنها نمی روم!
خانم کناری هنوز هم از سوالات دختر اردبیلی که آسان بوده می نالد و ...!
نوزده و پنج دقیقه – هواپیما – پیش از لندینگ در فرودگاه اصفهان
به حرف هایی که توی هواپیما نوشتم فکر می کنم. خودِ این حرفی که من می زنم نشان دهنده این است که آن جور که باید و شاید یاد مرگ نمی کنم وگرنه چه تفاوتی است بین مهماندار و مرده شور و راننده تاکسی و مهندس عمران و یک مدیر که پشت میز اتاقش نشسته است و هرآن ممکن است... اگر همه یاد مرگ بودیم، الان همه بعد از یک عمر یاد آن عارف و زاهد شده بودیم...
بابا شماره ی راننده را داده بود که قرار بود دنبالم بیاید. هواپیما که نشست زنگ زد و آدرس داد، بیرون در فرودگاه. به نظرم جوان تر از آن چیزی بودم که منتظرش بود. نظر خودم هم همین بود! به اسم آقا مهندس صدا می کرد! پس این مدرک مهندسی ما بالاخره جایی غیر از سنگ قبر هم به دردم می خورد انگار. فرودگاه اصفهان به خودی ِ خود خارج از شهر است، نیم ساعتی فاصله دارد. سعی کردم خودم تخمین بزنم کدام سمت شهر می شود به جای اینکه بپرسم. در گیرودار نگاه به مسیرها و آسمان و ... بودم که از خستگی خوابم برد. در این حد یادم هست که رسیده بودم که یا شرق اصفهان است، یا غرب و شمال و جنوب نیست!! بیدار که شدم نزدیکای کارخانه بودیم. بوی تند بنزین و روغن و ... اذیت می کرد. راننده از اثرات مواد شیمیایی و بویِ غلیظ آن ها روی پلاکت های خون افراد شاغل می گوید و مریضی های ژنتیکی و ... .کارخانه خارج شهر است و خیلی خیلی بزرگ تر از آن چیزی است که فکر می کردم و بابا تعریف کرده بود. بابا و بقیه مستقیم رفته بودند برای یک جلسه، خودِ شهر. عجالتا یک جلسه از دست رفته پس! مسئول مهمانسرای کارخانه سوییتی را باز کرد و تحویل آقا مهندس! داد تا بقیه برسند. بعد از این که وضو گرفتم اولین چیز این بود که اینترنت داریم یا نه! فکری بودم که قبل نماز چک کنم یا بعد آن؟! قبل نماز کردم که راحت نماز بخونم. نداشت. یعنی راحت! اعتیاد به نت ندارم ولی وقتی باشه استفاده می کنم. خاصیت جهادی است این احساس! عادتمان داده اگر غذا کافی باشد می خوریم، اگر نباشد نبوده دیگر! در مینی بوس اگر به تعداد صندلی ها باشیم می نشینیم راحت! ولی اگر دو برابر ظرفیت هم سوار شده باشیم صدا از کسی در نمی آید و خیلی راحت عده ای می ایستند. حالا می خواهد بعد از یک روز پر کار باشد، میانه ی مسافرت، اول فروردین، در جاده ی شوسه ی نهبندان به روستا، دو ساعت یا جای دیگر...
هنوز نیامده اند و اینجا در سوییت ها خبری از امکانات رفاهی نیست. هرچه هست بیرون است انگار! لپ تاپ را باز کرده ام و آقا میثم دارد می خواند: اغیثینی یا مولاتی... تو دریای کراماتی... هم آقا میثم موضوعیت دارد، هم مداحی که برای حضرت زهراست و هم خودِ فایل... باید کارهایی که آماده کرده بودم برای اینجا را یک بار دوره کنم انگار. جدی شده!!
شاید تا اینجای نوشته ها را جدا از ادامه منتشر کنم. زیاد که شود دقت خواننده کم میشود! (حالا کو خواننده!؟)
شب – سوییت!
شب بعد از شام تا حدود یک صحبت کردیم. رییس بزرگ آدم جالبی است. قدیم ترها با بابا همکار بودند. ایشون رفته و مثل همیشه حاج آقا موندن! به رغم اختلافات سیاسی که داریم ولی باید اعتراف کنم مدیر کاردرستی است، الحق و الانصاف! مهم تر این که خط سیاسی را وارد کار نکرده هیچ و قت و نمی کند، هرچند به خاطر همین خط، دورافتاده از آن جایی که باید و حقش هست. در مورد شرکت و کار و سیاست و قدیم ترهای کارشان و ... صحبت کردند و من بیشتر گوش می کردم. هراز چندی مخصوصا در امور سیاست نظر هم می پرسید. حرف زیاد است...
صبح بعد از صبحانه رفتیم محل کارخانه. با معاون ... صحبت شروع کردیم و این وسط گشتی هم در کل کارخانه زدیم. بابا قبل تر هم آمده بودند ولی بازدیدشان کامل نشده بود. تقریبا همه جا را دیدیم. بزرگ تر و با حساب کتاب تر از آنچه بود که دیشب حتی فکر می کردم و حدس می زدم. با حساب کتاب تر شدنش اما مربوط میشد به مدت مدیریت رییس بزرگ. هم واضح بود تغییراتی که باید خیلی قبل تر انجام میشد و الان در حال انجام بود، هم همه اذعان داشتند و هم در پس فکرهای معاونین واضح بود. بعد از گشت جلسه دیگری داشتیم با مسئول ... و همه حرف هایی که نوشته بودم در چندماه گذشته را حضوری و بر اساس تغییراتی که دیده بودم گفتم. قسمتی را بابا گفتند و قسمتی را من. صحبت کردیم تا نهار شد. باز هم گشتی زدیم. بعد از نهار با خود رییس بزرگ جلسه داشتیم و کوتاه پرسید از آنچه دیده بودیم و نظرات جدید. مثل بحث چند ماه پیش در مورد تهران و ...، باز برایم سوال شد و البته جالب بود که یک نفر با یک سیستم مدیریتی منظم و مرتب چه تاثیری در یک کارخانه پانصد نفره می تواند داشته باشد. و این کارخانه چه تاثیری در کل مملکت و اقتصاد آن. خوشحال بودم امروز!
بعد از صحبت ها جلسه معاونین بود. خودم پیش دستی کردم و گفتم من برای استراحت می روم سوییت. قرار شد بابا بماند برای جلسه و من برگشتم.
دیشب فهمیدم اینجا اینترنت دارد، ولی پروکسی داشت و نمی شد وارد شد. قبل از آمدن آی پی گرفتم و آمدم. وصل شدم و ایمیل چک کردم که قطع شد. دوباره وصل شد، دوباره قطع شد. نمی دانم این بار قرار است وصل شود یا نه!
دیگر نمی خواهم بنویسم در مورد این سفر. همین قدر کافی است. این بار که وصل شود آپ می کنم و تمام.
- فکر می کردم فقط در تهران و خیابان هایش یاد بعضی چیزها می افتم. وقتی اسم ها و آدم ها و مغازه ها و ... را می بینم. اینجا هم همین طور است اما. فرقی نمی کند، سوییت باشد یا محل شرکت یا تاسیسات کارخانه... –
تمام در دوشنبه 21 شهریور 90 – پانزده و ده دقیقه – شرکت ... – شرق اصفهان
الان دو حالت بیشتر وجود ندارد. یا شما من رو می شناسید یا نمی شناسید! اگر نمی شناسید که همون حسی که یه نفر وقتی دفتر خاطرات یکی دیگه رو تو خیابون پیدا می کنه داره رو دارید. ادامه خواندن این نوشته ها بستگی به ساختار شخصیتی تون داره...!