بیستم - اعتراف

اگه اینجا نخام اعتراف کنم و اجازه بدم که تفکراتم لاپوشانی کنند گیرهایی که دارم و سوت هایی که دارم می زنم رو پس کجا باس این کارو بکنم، نمی دونم!
این روزها کلا مشغولم، بهتر بگم الکی مشغول. مثلا وظیفه و هدف اصلیم کنکوره. تقریبا تو خونه هم جا افتاده که ان شاءالله کنکور قبول شم میرم خونه بخت. شاید یه گیر هم از همین جا بود که فکر نمی کردم به قول محمدمحسن جفت شیش به این سرعت بیاد. پس باید درس خوند. خودم به دست خودم تا حالا سه چهارتا رقیب جدی واسه خودم تراشیدم. البته اصلا ناراحت نیستم و پشیمون. واقعا به حرف حاجی تو صبحهای ماه رمضون ایمان پیدا کردم که...(حسش نیس بنویسم همشو!)
از یه طرف همزمان با درس خوندن لپ تاپ تقریبا فول تایم اگه نگم، هشتاد درصد اوقات روز روشنه و آنلاین دارم چک میل و باز و گودر رو انجام میدم! البته اینویزیبل. واقعا هم الواتی نمی کنم. بحث اولویت هاست. شاید اولویت اول من این روزها نباید مطالعات آزاد باشه. البته انگار این سنت الهی ه. یه بار هم که با علاقه تام دارم درسی رو می خونم از وادی درس بیرون میاد موضوعات و به علایق خیلی بیشتر می پردازه. خوبه اونا کنکور ندارند!
از این طرف هم یه وبلاگ دیگه راه انداختم. زیاد وقت نذاشتم روی طرحش. البته به چشم آزاد کننده تفکرات مزاحم بهش نگاه می کنم واقعا این روزها. قصد هم ندارم بیشتر از اون براش وقت بذارم. شاید بتونه تفکراتم رو آزاد کنه با نوشتن، مخصوصا وقتی مثل الان که تقریبا کسی نیس که این جور حرف ها رو بهش اسمس بزنم و کثرت مطالعات وبلاگی مخم رو فعال کرده!
پروژه م رو هنوز انجام ندادم. می ترسم از انگ بدقولی ولی واقعا دستم به کار نمی ره. خدا خودش یه راهی بذاره جلوی پام، مثل همیشه...
خلاصه کارهای زیادی است این روزها! امیدم به اینه که حداقل به اون بهونه هم که شده بشینم پای درس، جدی! تجربه قول که نمیشه گفت، حرفی که جلو خونه محمدمحسن زدم قبل امتحانات ترم آخر موفق بود!
تا چه پیش آید...

امشب که بخابم، سه شنبه هم، چهارشنبه هم، شاید پنج شنبه هم... نه! انگار واقعا خیلی مونده! مرد باش!

سه شنبه 30 شهریور -  یک بامداد!

نوزدهم - کانتر

چند نفری که از وجود چنین فضایی مطلع شدند، (صرف وجود)، هیچ کدام در مرحله اول نفهمیدند و درک نکردند که اصلا چه معنایی داره وبلاگی که نه امکان نظر دادن داره، نه اینور اونور ثبت شده، نه به جز اندک نفری کسی آدرسش رو داره، نه آدرسش به کس زیادی قراره داده بشه اصلا چه معنایی داره وجودش؟ وجالبه به جز دو نفر که توضیح شنیدند کسی هم هنوز نمیداند! و احتیاج زیادی هم نیست! همین که هرکه می شنود قانع شود بس! البته هر کسی هم نمی شنود!

منظور اینکه چند روزی هست که کانتر وبگذر گذاشتم روی این دفترچه مجازی و به غیر خودم صرفا تعداد کل بیننده میدهد و بس! برای خودم جذاب است ولی وقتی بیکارم می روم و میبینم کسی مستقیم می آید یا نه؟ الحمدلله به جز اون باری که محمدمحسن اومده بود کسی نیومده و میمونه این بازدیدهای مستقیم از صفحه اول بلاگفا. هرچند روز اول تیک زدم که اسم وبلاگ در لیست به روز شده ها نیاید ولی می آید دیگر و هفت هشت نفر بازدید کننده ای که از اونجا هر بار هدایت میشن اینجا و دلم میسوزه برای اونایی که میخان نظر بذارن که به ما هم سر بزن و اینجا نظردونی نداره. البته بی احترامی به کلیت کسانی که این کارو میکنن نمی کنم که از تفریحات نهایی من وقتی بیکارم و حوصله هیچی ندارم دیدن و رصد وبلاگ هایی است که اسم جالبی دارند و البته یه ذره چیز هم به دست اورده ام از این رهگذر.

* امروز تمام فایل هایی رو که از روز اول اتصال ای دی اس ال از اینترنت گرفته بودم رو یه مرحله حداقل دسته بندی کردم. در حد ار پنج ماه. یه ذره مرتب شدن آرشیوم آرامم می کنه، الکی!
* دیروز با سیدعلی در مورد پایگاه تحلیلی صحبت کردیم. شاید کم کم استارت محتوایی هم زدیم. نه که بیکارم تا کنکور، کرم ها هم وول میزنه. البته وقتی نیست و نیستند از بیکاری و فکر الکی به!

یک شنبه 28 شهریور - بیست و سه و چهل!

هجدهم - اسمس 2

* دیشب، آیه 26 ام:
بسم الله
ان الذین اتقوا اذا مسهم طائف من الشیطان تذکذوا فاذا هم مبصرون...
صدق الله
201 اعراف

* امروز غروب، بعد از مدت ها، شعر انتظار:
در انتظار تو خون شد دل قبیله ما
مگر نه آنکه تو با این نشانه می آیی؟
...

* امشب ...
اگر بگوییم حب خدا محبت های دیگر را از بین می برد درست است.
اما درست تر آن است که
محبت های دیگر در سایه ی حب خدا جان می گیرد و روح پیدا می کند.
و انسان
سراسر رحمت و محبت می شود،
و فاش بگویم
هیچ کس جز آن که دل به خدا سپرده است
رسم دوست داشتن نمی داند...

سید مرتضی


*** اعتراف دوست داشتنی است که بگویم من انسان گذشته دوستی هستم. همین اینجا نوشتن ها هم برای روزی است که امروز گذشته آن خواهد بود، آنقدر که در این گذشته عبرت است و چیزهای دوست داشتنی. و "ما اکثر العبر، و اقل الاعتبار"...
البته این هم هست که روزی که فرهاد گفت همه اسمس های سه سال اخیر که توی ام 600 نگه داشته بودم پاک شده زیاد ناراحت نشدم. شاید چون فرهاد بود. ولی دوست داشتم که امروزم رو در قالب سه سال پیش هم می دیدم. حتما چیزهایی که سیو داشتم نشونه ای بوده از دغدغه ها و علایق و دوستان و مسائل روز و ... من در اولین تابستان بعد فارغ التحصیلی. خیره ان شاءالله.
الان تو این گوشیم 997 تا سیو دارم. البته توی این میشه فرستاده ها رو هم سیو کرد. وگرنه ام 600 ترکیده بود! چقدر اسمس که برای خودم فروارد می کردم تا بمونه! احادیث، ارباب، اطلاعات، آیات، ثامن الحجج، جملات، جهادی، حضرت امیر، خاطره، خنده، شعر، شعر مذهبی، صاحب، عارفانه ها! ، علمدار، فاطمه معصومه، مادر، محاورات + شخصی، ولایت. اسم فلدرهاست!!
تو اون گوشی یه فلدر خاطرات بود، یه شعر مذهبی، یه پرایویت! و چند تا دیگه. بعضیا فلدر exclusive داشتند، مثل فرهاد. الان همه اون exc. ها رفته تو محاورات + شخصی. البته بهتر بود اسم این هم میشد exc. برای یکی دو نفر! چقدر دخترونه نه؟! ولی من علاقه دارم به این فضا! کم کم توی این گوشی هم میشه از سال قبل یاد کرد!
یادش بخیر! یه فلدر بود برای انتخابات 88. اسمش ان بود! وجه تسمیه ش هم اسمس شب مناظره سد امین...

شنبه - 27 شهریور 89 - یک و پنج دقیقه بامداد

هفدهم - دست خدا!

نمیدونم این ویژگی فرزند آدم است یا فقط این فرزند آدم این ویژگی را دارد؟! وقتی سرحال هستی حوصله نوشتن از چیزی را نداری! نه از سرحالیت استفاده میکنی برای نوشتن در مورد تجربیات آن روزهات و نه از چیزهایی می نویسی که قدیم تر حوصله اش را نداشته ای! خدا این تنبلی را از ما بگیرد که باعث همه این خسران هاست!
البته اونقدرها هم بیکاری نبوده. اولین مطلب رو در وبلاگ مشترک نوشتم. هنوز کسب نخونده احتمالا! حتی خود محمدمحسن ؛ انقدر که درگیر اردو ورودی ها شده. با فرهاد و سیدحسین و امیر و ... بنده خدا فرهاد که خیلی درگیره. امشب بهش اسمس زدم: یعنی این یه هفته تموم شه... گفت: دعا بود؟ گفتم نه! لحظه شماری میکنم که تو این مدت جر دادی مارو! امشب موندن دانشگاه! از اونطرف هم واقعا دیگه شروع کردم درس رو! این دو سه روز همایش نقطه عطف بود برای هجرت از علوم تجربی به علوم انسانی. بحث های خوبی بود اون سخنرانی هاییش که من بودم. اگه بتونم یه بار تمام وضعیت حاضرم از آینده و علوم انسانی و تحول و هجرت و ... رو بنویسم و ثبت کنم حتما سه چهار سال دیگه مفید خواهد بود.

دیشب با عمه اینا رفتیم قم. من که کلا از نماز مغرب تا دو شب با دکتر با هم بودیم. در همه بابی صحبت کردیم. مخصوصا یاد خاطرات عمره، حامد، مجید که تازه دوباره پیدا شده، امیر!، هادی!!، عمار، محمدمحسن، سید و ... هرچی نگاه می کنم از عجیب ترین حرکات از نظر ظاهری که من میبینم بوده که خدا برام مقدر کرده و نشون داده واقعا عسی ان تکرهوا شیئا و هو خیر لکم را به من. از لحظه کنسل شدن کلی، تا کاروان لرستان، که یک روز قبل کاروان بچه های شریف بود، تا اتوبوس و آشنایی با دکتر و قبلش با حامد توی فرودگاه، تا تقسیم اتاق ها و ... همین جوری که نگاه می کنم دست تقدیر الهی مشهودتر میشه در ساخت امروز من. و لک الحمد علیّ...

شب جمعه است... خسته شدم از این بالا و پایین و نوسان. دست مرا بگیر و بالا ببر و بالا، با شیب مثبت! یاد اتوبوس رفتن به رومه افتادم... لیت شعری... این استقرت بک النوی... کلا معلوم نیست مسیر زندگیمون درسته یا نه. به سمت ش میریم یا نه، خدا می داند...

جمعه 26 شهریور - یک بامداد

شانزده - تجربه ای جدید و ساده در 23 سالگی!

حس الانم در حد موقعیه که میریم خونه جدید! شب اولی که رفتیم شهرآرا، بعد گیش، و بعد هم اینجا اومدیم همیشه شب های خوبی بوده اند، حکما من باب لکل جدید لذه! الان هم همچون حسیه!
اول داشتم سعی می کردم حساب کنم بعد از چند سال روی زمین دارم میخوابم، وسط اتاقم، در حالی که تختی نیست، دیدم از بچگی چنین توفیق اجباری همیشه داشته ام! یاد مامان مهری بخیر، خدا بیامرز که بعد از کلی اصرار ما رو از به قول خودش قفس اورده بود روی زمین دو طرف خودش خوابونده بود، بنده خدا انقدر تا صبح لگد خورده بود تو خواب که پشیمون شده بود از همه پیشنهادات عمرش!
کلا علاقه مند تغییر، مخصوصا خلوت شدن دور و برم شده ام، در همه زمینه ها! بهونه درس و روی زمین درس خوندن هم مزید شد که پایه شم تخت و یه تیکه از میز رو خارج کنم، فرش پهن کنم کف اتاق، یه طرف میز و کمد، یه طرف پشتی و میز کوچولو و تکیه و صندلی تفکر! و یه مبل؛ سمتی که دید نداره از در! و یک ساندویچ کتاب در کمد! هرکسی هم که میاد اولین جمله میگه شکل حجره طلبگی کردی اینجارو؟ سری تکون میدم!
بهونه ای دیگه برای خودم ندارم. ان شاءالله کم کم شروع کنم برای کنکور؛ حداقل برای شرط و قراری که گذاشتیم هم شده باید...! وقتی مرتب میکردم به این فکر می کردم که شاید این آخرین حرکتی باشه که روی اتاق مجردی م میکنم. بابا هم گفت ان شاءالله دفعه بعدی تخت...! تا چه مقدر کنند!

دیشب عروسی مهدی بود. بیشتر توی راه بودیم با ماشین بابا، قاسم و فرهاد و سیدعلی و صادق. کلا خوش گذشت ولی. چند دقیقه ای قبل از حاج آقا رسیدیم! مهدی دوست داشتنی تر شده این ماه های اخیر...

خیلی دوست داشتم زودتر وبلاگ رسمی داشتم و حرکتی برای اعتراض به اهانت به قرآن می کردم. توفیق نبود. فعلا در حد سفارت! اگه بشه با رفقای جهان اسلام بتونیم کار کنیم خوبه، هرچند خیلی متفاوت با ما کار می کنند. باید یه بار مقایسه کنم، برای آینده خوبه!

استیتوس این روزها: هر چه زدم ناله و فغان چه ثمر شد؟ هیچ نیامد نوای دل‌برِ غم‌خوار...

سه شنبه - بیست وسه شهریور - بیست وسه و پنجاه و نه!

پانزدهم - امروز و مهدی

روزی که هدایت برگشت و گفت: در زندگی زخم هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می خورد و می تراشد... شاید زیاد تجربه زندگی نداشته! وگرنه مثل امشب من میگفت در زندگی، خداوند نعمت هایی را به انسان میدهد که ذره ذره متوجه آن ها می شود و روزی می فهمد که که باید شبانه روز شکر نعمت ها را کرد...
امروز روز خاصی بود (امروز کاری و دیروز تقویمی!) و به یاد ماندنی. صبح ادامه وضعیتی اسفبار بود، عصر تشدید، بعد از آن افتضاح، غروب با یکی و گپ و گفت (که هرچه گفت تو یه چیزیت هست جواب نگرفت چون خودم هم جوابی نداشتم!) و نه تا یه دوازده و چهل با دیگری!... دوتای آخری که خاص تر بود! اولی تمرین و دومی مسابقه انگار! چقدر دوتایی فکر کردن جواب میده! پاسخ خیلی از مشکلاتت توی سوالای نزدیکانته و توی گپ به دستت میرسه. خیلی نتایج امشب باید ثبت بشه. مهم تر از همه خود امشب بود. بعد هم صحبت هایی که شد و زیاد قابل ثبت نیست و سوم قسمت های قابل ثبت است! از اینکه چرا می نویسم پرسید و گفتم تا این که چرا عده ای می بینند. و چقدر خاطره زنده شد امشب از دفاتر قدیمی... باید بنویسم یک بار...
حیف که الان حس ندارم! فقط باید شکر کنم! گاهی انقدر غرق میشیم که واقعا فقط خودش میتونه این بادکنک غرور رو بترکونه. بعضی وقت ها تحقیرت میکنه و بعضی وقت ها آروم گوشمالی میده و بعضی وقت ها شرمنده ت می کنه. این وسط مهم اینه که تو بفهمی که داشتی گند میزدی و فکر میکردی اوضاع خوبه. حالا از چه روشی، تقدیر خودشه! فقط ان شاءالله که خودش هم کمک کنه برای بازگشت... و الیک یا رب... فقط می تونم شکر کنم!کمک کن عملی شکر کنم...

امشب تقویمی! عروسی مهدی ه.  کم کم دایره عروسی ها داره به نزدیکان هم سن و سال ما هم میرسه. البته طولانی ترها وگرنه سیدحسین قبل تر بود یا... ولی این داستان متفاوته. دوست داشته ام در مورد نزدیکان و دوستانم بنویسم به سفارش همون بزرگوار. احتمالا مناسبتی بشه. ازدواجی، تولدی، برنامه ای چیزی! مهدی هم واقعا از اهم بود در این تصمیم. اول خواستم برای اینکه نسوزه مطلب امشب ننویسن، بعد ترسیدم همین اندک حس و وقت هم گیر نیاد!

از روزی که ریشوترین فرد دوره و شاید یکی از ریشوترین دانش آموزای مدرسه رو دیدم تا نزدیک تر شدن مثل همیشه خیلی طولی نکشید!مثل همه افراد خاص برام جذابیت داشت ولی خاص بودن این فرد متفاوت بود! تقریبا هیچ کدام از ویژگی های آن سن و سال که شاید الکی توی ما پررنگ بود رو توش نمی دیدم و الان که می بینم هیچ اشکالی هم نداشت! صحبت های گاه گاهمون بود، جای خاصی که توی نمازخونه مینشست، کاشانی که نیومد و چقدر بحث داشتیم، اصرار بر واجبات دینی و ...
این رابطه گذشت تا مشهد تشویقی اول و تیکه های معلم راهنماو ...
تا سال دوم که باز هم با هم بودیم و داستان راهپیمایی و مخالفت مدرسه با حضور ما و ...چه خوب شناخته بود بعضی از آقایون رو! یزد آمد و داستان شب و نمازخونه و مدیر سابق! تا برگه های تحلیل سیاسی و تحقیق ولایت فقیه. و خدا میداند که اینها فقط کمی از تیترهایند و چقدر نوشته دارند و من تنبل! تابستان آن سال بود و و رابطه ای که به کوه رفتن کشیده شد. یه کوهی که هیچ شباهتی نداشت به کوه های همیشه رفته مون و اونجا اولین جرقه های امل شدن من زده شد... و کلاس های عربی تابستان و ظهر و گرما و حیاط در حال بنایی مسجد صاحب الزمان خ آزادی با حسن و علیرضا و مسعود و محمدرضا که بی نیاز کرد از عربی تا حدودی...
سوم دبیرستان و زمزمه های جدی رفتن حوزه. کلاس های عربی حاج آقا رضوی و ...کم تر دیده می شد. و آن شب هشتم محرمی که مرا به آنجا بردو بعید میدانم تا عمر دارم خاطره آن شب و آن نماز و آن لحظه گذر بزرگوارانه اش از یک متری من و آن قرمه سبزی و سالاد و دوغ دلچسب از ذهنم برود و من را از تشکر بی نیاز! و من که در تمام این سال ها منتظر بردن به مسجد حاج آقا بودم و نکرد...
پیش دانشگاهی و اولین شبی که با قاسم و محمدرضا رفتیم مسجد و ما را دید و عکس العملی عادی! تا گذشت و بعد کنکور و رابطه ای با محمد و محسن که فقط من دانستم و چه حیف... بعد کنکور و ختم صلوات. گذشت تا رابطه های کوتاه کوتاه. و مهم ترین شان مشهدی بود بعد کنکور. صادق و سیدعلی و علی گ و ممده و قاسم و حاج علی و فرهاد و حسین و مهدی و من و مرتضی و علیرضا و عجب ترکیبی! مراسمات توسل صبح و شب و چای همیشه دم و کله پاچه ای که برای اولین بار آنقدر بود که اضافه آمد!
خیلی باید متمرکزتر میشدم و متمرکزتر مینوشتم. اینها فقط شد دوره یک نفر و من! کی شود که برسم به نوشتن از او!
خلاصه! مهدی رو خیلی دوست دارم و واقعا مدیونم در زندگی ام همیشه بهش. از نعماتی است که باید همیشه شکر کرد. و همیشه برایش دعا می کنم برسد به آنجایی که برای آن ساخته شده... چقدر دلچسب است عالمی ربانی در نزدیکی...

به هر طرف بروی رویشان به جانب توست
میان باغ دلم آفتابگردان ها...

دوشنبه – بیست و دو شهریور هشتاد و نه - عروسی مهدی! -  یک و پنجاه و هفت بامداد