روزی که هدایت برگشت و گفت: در زندگی زخم هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می خورد و می تراشد... شاید زیاد تجربه زندگی نداشته! وگرنه مثل امشب من میگفت در زندگی، خداوند نعمت هایی را به انسان میدهد که ذره ذره متوجه آن ها می شود و روزی می فهمد که که باید شبانه روز شکر نعمت ها را کرد...
امروز روز خاصی بود (امروز کاری و دیروز تقویمی!) و به یاد ماندنی. صبح ادامه وضعیتی اسفبار بود، عصر تشدید، بعد از آن افتضاح، غروب با یکی و گپ و گفت (که هرچه گفت تو یه چیزیت هست جواب نگرفت چون خودم هم جوابی نداشتم!) و نه تا یه دوازده و چهل با دیگری!... دوتای آخری که خاص تر بود! اولی تمرین و دومی مسابقه انگار! چقدر دوتایی فکر کردن جواب میده! پاسخ خیلی از مشکلاتت توی سوالای نزدیکانته و توی گپ به دستت میرسه. خیلی نتایج امشب باید ثبت بشه. مهم تر از همه خود امشب بود. بعد هم صحبت هایی که شد و زیاد قابل ثبت نیست و سوم قسمت های قابل ثبت است! از اینکه چرا می نویسم پرسید و گفتم تا این که چرا عده ای می بینند. و چقدر خاطره زنده شد امشب از دفاتر قدیمی... باید بنویسم یک بار...
حیف که الان حس ندارم! فقط باید شکر کنم! گاهی انقدر غرق میشیم که واقعا فقط خودش میتونه این بادکنک غرور رو بترکونه. بعضی وقت ها تحقیرت میکنه و بعضی وقت ها آروم گوشمالی میده و بعضی وقت ها شرمنده ت می کنه. این وسط مهم اینه که تو بفهمی که داشتی گند میزدی و فکر میکردی اوضاع خوبه. حالا از چه روشی، تقدیر خودشه! فقط ان شاءالله که خودش هم کمک کنه برای بازگشت... و الیک یا رب... فقط می تونم شکر کنم!کمک کن عملی شکر کنم...
امشب تقویمی! عروسی مهدی ه. کم کم دایره عروسی ها داره به نزدیکان هم سن و سال ما هم میرسه. البته طولانی ترها وگرنه سیدحسین قبل تر بود یا... ولی این داستان متفاوته. دوست داشته ام در مورد نزدیکان و دوستانم بنویسم به سفارش همون بزرگوار. احتمالا مناسبتی بشه. ازدواجی، تولدی، برنامه ای چیزی! مهدی هم واقعا از اهم بود در این تصمیم. اول خواستم برای اینکه نسوزه مطلب امشب ننویسن، بعد ترسیدم همین اندک حس و وقت هم گیر نیاد!
از روزی که ریشوترین فرد دوره و شاید یکی از ریشوترین دانش آموزای مدرسه رو دیدم تا نزدیک تر شدن مثل همیشه خیلی طولی نکشید!مثل همه افراد خاص برام جذابیت داشت ولی خاص بودن این فرد متفاوت بود! تقریبا هیچ کدام از ویژگی های آن سن و سال که شاید الکی توی ما پررنگ بود رو توش نمی دیدم و الان که می بینم هیچ اشکالی هم نداشت! صحبت های گاه گاهمون بود، جای خاصی که توی نمازخونه مینشست، کاشانی که نیومد و چقدر بحث داشتیم، اصرار بر واجبات دینی و ...
این رابطه گذشت تا مشهد تشویقی اول و تیکه های معلم راهنماو ...
تا سال دوم که باز هم با هم بودیم و داستان راهپیمایی و مخالفت مدرسه با حضور ما و ...چه خوب شناخته بود بعضی از آقایون رو! یزد آمد و داستان شب و نمازخونه و مدیر سابق! تا برگه های تحلیل سیاسی و تحقیق ولایت فقیه. و خدا میداند که اینها فقط کمی از تیترهایند و چقدر نوشته دارند و من تنبل! تابستان آن سال بود و و رابطه ای که به کوه رفتن کشیده شد. یه کوهی که هیچ شباهتی نداشت به کوه های همیشه رفته مون و اونجا اولین جرقه های امل شدن من زده شد... و کلاس های عربی تابستان و ظهر و گرما و حیاط در حال بنایی مسجد صاحب الزمان خ آزادی با حسن و علیرضا و مسعود و محمدرضا که بی نیاز کرد از عربی تا حدودی...
سوم دبیرستان و زمزمه های جدی رفتن حوزه. کلاس های عربی حاج آقا رضوی و ...کم تر دیده می شد. و آن شب هشتم محرمی که مرا به آنجا بردو بعید میدانم تا عمر دارم خاطره آن شب و آن نماز و آن لحظه گذر بزرگوارانه اش از یک متری من و آن قرمه سبزی و سالاد و دوغ دلچسب از ذهنم برود و من را از تشکر بی نیاز! و من که در تمام این سال ها منتظر بردن به مسجد حاج آقا بودم و نکرد...
پیش دانشگاهی و اولین شبی که با قاسم و محمدرضا رفتیم مسجد و ما را دید و عکس العملی عادی! تا گذشت و بعد کنکور و رابطه ای با محمد و محسن که فقط من دانستم و چه حیف... بعد کنکور و ختم صلوات. گذشت تا رابطه های کوتاه کوتاه. و مهم ترین شان مشهدی بود بعد کنکور. صادق و سیدعلی و علی گ و ممده و قاسم و حاج علی و فرهاد و حسین و مهدی و من و مرتضی و علیرضا و عجب ترکیبی! مراسمات توسل صبح و شب و چای همیشه دم و کله پاچه ای که برای اولین بار آنقدر بود که اضافه آمد!
خیلی باید متمرکزتر میشدم و متمرکزتر مینوشتم. اینها فقط شد دوره یک نفر و من! کی شود که برسم به نوشتن از او!
خلاصه! مهدی رو خیلی دوست دارم و واقعا مدیونم در زندگی ام همیشه بهش. از نعماتی است که باید همیشه شکر کرد. و همیشه برایش دعا می کنم برسد به آنجایی که برای آن ساخته شده... چقدر دلچسب است عالمی ربانی در نزدیکی...
به هر طرف بروی رویشان به جانب توست
میان باغ دلم آفتابگردان ها...
دوشنبه – بیست و دو شهریور هشتاد و نه - عروسی مهدی! - یک و پنجاه و هفت بامداد