بیست و دوم - بایده بودن تو...

 الحمدلله اوضاع به رو به بهبودی است! (یاد دکتر بخیر!) اوضاع درس کمی روی روال افتاده. هرچند بیشتر از پنج ساعت نمی تانم! آموخته بالاخره شروع شد این هفته! تا ببینیم این ترم میتونه از جماعت ما کار بکشه یا نه! محمدمحسن و فرهاد و سیدحسین و امیرحسین و ... خلاصه بچه هایی که مشهد بودند برگشته اند. دیداری تازه شد و به جای آروم شدن، مشتاقی افزوده شد...
صحبت های اولیه با سیدعلی که تموم شده می خام ان شاءالله امشب شروع کنم به نوشتن طرح، تا چه پیش آرند.
اوضاع منزل آرومه بحمدلله. آخر هفته قراره بریم شمال. آخرین باری که با خونواده رفتم شمال یادم نمیاد. اولین و آخرین بار و همه بارهایی که رفتند و من نرفتم به جاش خیلی خوب یادمه انقدر که روزهای خوبی بوده اند! نه به دلیل نبودنشان، که به دلیل تجربه جدیدی از زندگی. هرچند به تجربه زندگی خوابگاهی نمی رسه ولی این هم برای خودش روشیه بالاخره! مخصوصا شب هایی که فرهاد و سیدعلی و حاج علی و قاسم و صادق و داش حسین و سیدمحمد و مهدی... آمده اند و مانده اند تا صبح و از چه درهایی که صحبت نرفته و چه نتایجی که نرسیدیم. آخرینش که عالی بود، نوروز و بعد از جهادی و سیدعلی و بحث آینده رضوان و... تا هنوز داریم استفاده می کنیم از نتایج اون بحث ها. اصولا این جور شب ها و برنامه ها برای ما حکم اردو رامسر داره! اردوی تشکیلاتی! انگار جمع شدیم برای بحث و جمع بندی همه آن چه این مدت فرصتش نبوده. البته فعلا که حداقل از چهارشنبه عصر تا شنبه صبح در معیت خانواده ام. خدا زودتر بیاورد بهترین کسی رو که شاید کوک بزنه رابطه مارو با خونواده به احسن وجه (تاکید بر احسن وجه! ورنه الان بد نیست بحمدلله. بحث اولویت هاست) خلاصه این که ناراحتم اندکی از اینکه من نیستم و فرصتی هست که قرار است از بین برود. اردویی تشکیلاتی با کسی که این روزها بسیار محتاجم به صحبت از هر دری. به قول اسمس امشب: عسی ان یهدینی ربی لاقرب من هذا رشدا...
محمدمحسن شروع کرده انگار به نوشتن. حداقل آفتابه لگن، هفت دست! آماده شده. وضعیت شام و نهار معلوم نیست ولی هنوز! امیدوارم علاوه بر اینکه اینجا دیگه از کار نیفته، چهارم شخص هم تکانی پیدا کنه بلکه سر زیون ما باز شه برای نوشتن در اون وادی که در ذهنمه!|
امروز و سر همین داستان قضیه ای برام مسجل شد. بعضی وقت ها به شوخی میگم که من تنها جهنم هم نمیرم! امروز حس جالبی دارم. در همه موارد دارم ردپای این قضیه رو می بینم. کار تنهایی یادم نیست کرده باشم! حتی در عرصه ای هم تنهایی وارد نشده ام! البته اگر در اون عرصه مونده باشم  و برام مسجل شده باشه موندن خودم! فرهاد همیشه میگه تو ویزیتور خوبی می شدی! از کلاس آموخته بگیر، تا نقطه عطف، تا فضای وبلاگ، گوگل ریدر و باز و ... آخریاش که خیلی جالب بود برام همین قضیه کنکور ارشد بود. خودم هم نمی دونم چطور تصمیم گرفتم وارد این قضیه بشم. می دونم ها، ولی لحظه تصمیم آخر طبق معمول یادم نیست. ولی خوب یادم است کی با مهدی ر. صحبت کردم در موردش و اون الان داره با چند تا از رفقای مسجدشون میخونن و شدن رقیب! شاید هم انقدر خوندن که...! تا مصطفی و آبجی. و احتمالا سیدحسین. یعنی تا اون روز توی حرم امام رضا-ع- که قصد اجرایی نداشت. شاید توی اون دو روز چیز دیگه ای تصمیمش رو عوش کرده باشه ولی بی تاثیر نبودم!
کلا جالبه این داستان!
توی اطرافیانم اصلا این قضیه رو حس نکرده ام، لااقل با این شدت! و جالب تر تاثیر ژنتیک است! بابا دقیثا همینجوریه! نمونه اش صندوق فامبل های آقا مهدی که الان بیست نفر از فامیل های ما عضو داره!
خدا رو شکر می کنم البته. حس می کنم نعمتی است. اگه چیزی که دوست دارم برای خودم رو بتونم تام و تمام برای عزیزانم بخواهم حتی با احتیاج بیستر خودم شرط است!
همه اینها رو نوشتم تا به هر عزیزی که شاید روزی بخونه اینجا رو بگم که اگه دیدی اصرار دارم روی داستانی دو وجه داره. یا دوست دارم تو هم باشی و تنها نباشم و همیشه باشی و ... یا اینکه خاصیتی دیده ام در این میانه!
و الامر الیک!

( باز هم نشد مطلب بنویسم از خاطره دو سه روز قبلم. شاید برای چهارم... آماده اش کردم. تا چه چیش آید)

سه شنبه - شش مهر -  شش دقیقه بامداد

بیست و یکم - بعد از چند روز...

درسته که توی وبلاگ مشترکمون زیاد وقت نمی ذارم یا بهتر بگم این روزها تقریبا وقت نمیذارم، ولی مشغولیت های درس و زندگی و البته وبلاگ کوچولوهه یه ذره باعث شده کم تر اینجا مجبور باشم به نوشتن. وبلاگ کوچولوهه فضای خوبیه برای کوچولو نوشتن، به شرطی که خودم دست خودم رو نبندم فعلا. صمد گفت: لطفا آهسته و پیوسته!!
کارهای فکری که برای اون سایت تحلیلی باید می کردیم تقریبا با سیدعلی مراحل آخرش رو داریم میگذرونیم. فکرهای اولیه ش انجام شده و مونده پیاده شدن و متن شدن فکرها و  مشورت و استارت اجرایی. تا کنکور شاید کار غیر درسی دیگه ای که بخام براش وقت بذارم غیر این قضیه زیاد نباشه! تا چه پیش آید.

پنج شنبه فرصت شد یه کم جدی تر با مامان و بابا راجع  به سال دیگه این موقع و کار و ازدواج و ... صحبت کنیم. ظهرش محمدمحسن از مشهد اومد و رفتم دنبالش فرودگاه. بهش گفتم الان وضعیت مثل این بازی هاست که اسمشو نمی دونم! پول میندازن توی دستگاه و اهرم رو فشار میدن و توی سه یا چند خونه ای که روی دستگاه هست تصاویر می چرخه، بسته با اینکه چند تاشون شبیه هم باشند امتیاز میگیری! الان من هم این حرکتی که زدم دقیقا همین حس رو دارم! واقعا حس می کنم مهره هام کاملا دست خود خود خداست و هیچ کاری جز انجام وظیفه و توکل از من بر نمی آید. یا من بیده ناصیتی...
لازم می بینم یه بار در مورد تفکراتم بنویسم در مورد ازدواج و آینده. شاید همین کار باعث شه یه ذره بیشتر فکر کنم و تحقیق تا مطمئن تر بشم و محکم تر.دوست هم دارم اگه بشه وضعیت رفقایی که اخیرا ازدواج کردند رو دربیارم که چندچندند. حقوق، وضعیت تحصیل، سربازی، همسر، مسکن، پشتیبانی خانواده ها و ... نمی دونم چقدر اطمینان کنند و در اختبار من بذارند ولی میدونم به درد من و خیلی دیگه میخوره این قضیه، ان شاءالله. امیدوارم این دو تا قضیه هم مثل قضیه های دیگه ای که قصد نوشتنشون و انجامشون رو داشتم و دارم و صرفا فعلا توی آرشیو این دفترند خاک نخورند.

اول میخاستم در مورد چیزهایی که امروز بعد مدت ها توی کمدم پیدا کردم و حسم بنویسم که الان حسش رو ندارم. ولی ان شاءالله حتما فردا می نویسم چون خیلی برام جذاب بودند!

 یک شنبه 4 مهر 89 - چند دقیقه بامداد!