هفتاد و پنج - ...

از بعد نماز دوباره بیدار موندم. بعد از سفر گودرم هم چنان بالای پانصد است. به جز چند نفری که مهم بودند و چند تا وبلاگ خاص، بقیه رو نخونده م و گذاشته م ذره ذره و در مواقع بیکاری می خونم، مثل امروز صبح. عجالتا تصمیم داشتم کلاس های صبح را که نروم. هفت بیرون زدم برای گارانتی اولیه ماشین. بیرون که زدم باران نم نم بود و از وقتی سوار ماشین شدم تا ساعت هشت که در نمایندگی باز شد و پیاده شدم بی وقفه و سنگین می آمد. وسایل ماشین را خالی کرده بودم و فقط رادیو داشتم برای گوش کردن تا ساعت هشت...

ماشین را که تحویل دادم با تاکسی برگشتم خانه. آخرین باری که سوار تاکسی های این خط شده بودم سه چهار ماه پیش بود گمونم. خونه رفتم و با مامان صبحانه خوردم. مامان برنامه ی تره بار رفتن داشت. نه ماشین داشتم و نه به برنامه ام می خورد. اصرار هم داشت که پیاده می رود و با تاکسی برمیگردد. هرچی نشستم دلم طاقت نیاورد. بنا رو گذاشتم برا تاخیر کار بعدی و با ماشین بابا رفتیم و برگشتیم. خوشحال شدم که هنوز این قدر زورم به نفسم میرسه بعون الله تعالی البته!

رفتم سمت فنی. بدم نمی آمد کارهای فارغ التحصیلی را لااقل شروع کنم. همون اول فهمیدم بابت ترم بهار قبل که بی واحد بودم و کارآموزی نگرفته بودم باید مرخصی می گرفتم و این مشکل اول است. پرس و جو کردم و مسئول از قضا مهربان بود! تقاضا رد کردم تا دوشنبه که جوابش برسد و بیفتم دنبال کارهای امضا گرفتن ها و تسویه هاو ... یک سر رفتم دانشکده. حمید رو بعد از نزدیک نه ماه دیدم. شش هفت ماهی که کاملا بی خبر بودم. کلی صحبت کردیم و یاد خاطرات و ... دو سه ترم اول با مسعود و حمید باهم بودیم همیشه و کم کم دست روزگار جدایمان کرد بحمدلله!

به سید اسمس زدم که ببینم پایین هست یا نه. سجاد خانه بود و سید سر کلاس. برای نماز رفتم مسجد دانشگاه تهران. این جا هم چند ماهی بود نیامده بودم. آخرین بار بن نمایشگاه گرفته بودم از علی شجاع. قبل از آن هم شاید یک سال قبلش بود. فضا فرقی نکرده بود و هنوز بعضی جاهایش نچسب بود. هنوز چهارشنبه ها شیخ کاظم می آمد و سخنرانی میکرد و روضه می خواند. دلم تنگ بغض صدایش شده بود. می گفت والله من خاضر بودم جانم را خدا بگیرد و آقا بهجت یک روز دیگر زنده بماند... و گریه می کرد. سید بعد از نماز آمد. کلاس سوم را هم تصمیم گرفتم نروم و یک سر انقلاب بروم لای کتاب ها! حتی بعدتر مشکات بروم پیش بچه ها. قرار بود ماشین شش آماده شود.

بعد نماز و سخنرانی با سید نشستیم به صحبت. بیشتر حرف ها در مورد گودر بودو خوابگاه و وبلاگ ها و ... تا دو مانده بودیم پای صحبت که زنگ زدند که ماشین آماده است. نه به کتاب رسیدم نه به مشکات. ناهار نخورده، سه و نیم رسیدم خانه، با ماشین.

بعد ناهار عصرانه! محمدطه را نگه داشتم. بهتر شده بود ولی هنوز گریه و بغض و ناله دارد. صدایش حتی گرفته. خواستم چرت بزنم که بیدار شدم ساعت شش و نیم بود!

بعد از نماز مامان اصرار کرد که امشب با بابا صحبت کنم. شام که خوردیم و امیر را دیدم خود مامان سر بحث را باز کرد. صحبت های قبل از شام آرامم کرده بود. به این که باید توکل کنم و پیش بروم مطمئن تر شده بودم. می خواستم حرف آخر را امشب بزنم.

ادامه نوشته

هفتاد و چهار - تصمیم اعصاب خرد کن

صبح بعد نماز نخوابیدم. نشستم پای کیس استادی و موضوع ارائه ی کلاس مهارت و کیس های بازاریابی. برکت گرفته بود کاوشم! چیزهایی که چندین بار مفصل سرچ کرده بودم و پیدا نکرده بودم، همه شان را لا به لای چند تا کتاب مرجع که بدون برنامه قبلی دیشب گرفته بودم پیدا کردم. این هنوز از نتایح سحر است؟! کلا صبح خوبی بود. رک بودن گاهی وقت های سخت است ولی به سختی اش می ارزد آرامش بعدش...

صبح خوبی بود اگر خراب نمی شد. کلاس اول سه شنبه ها بی استفاده است. مقاله باز کرده بودم و می خواندم سر کلاس. گاه گاهی هم حرف های استاد را که گوش می کردم تکراری کتاب رابینز بود. کلاس خسته کننده ای بود! تلفن هم زنگ زد که گفتم سر کلاسم...

تلفنی که زنگ زده بود از آموزش دانشگاه بوده. مرتضی بعد از کلاس و کتابخانه که راهی شرکت شده بودم زنگ زد و این را گفت. که از آموزش زنگ زده اند و گفته اند طبق دستور رییس بزرگ شما از امروز تفکیک جنسیتی شده اید و بیایید برای تحویل برنامه ی جدید. نگاه اول همان چیزی بود که ما میخواستیم و قصد داشتیم برای ترم های بعد لااقل پیگیر شویم که حداقل جمعیت کلاس کمتر شود و ... ولی از بعد از همان نگاه اول، شروع دردسر ها بود. هفته ششم دانشگاه چنین تصمیمی را گرفتن؛ که نتیجه اش می شود تغییر برنامه کلاس ها، تغییر بعضی استادها آن هم استادی که دو تا کلاس داشتیم و از بقیه یک سروگردن حسابی تر بود، به هوا رفتن همه ی برنامه ارائه ها و مقاله ها و کیس استادی ها و ...، قاطی شدن روزانه های پژوهش محور که ما باشیم با شبانه های آموزش محور که از قضا از ما بیشترند و اکثریت خواهند بود و در نتیجه پیشروی کلاس ها طبق روال آموزش محور، عدم امکان انتخاب استاد و کلاس برای ترم های بعد، تلاقی ارائه های برنامه ریزی شده از قبل برای ما و کلاس شبانه ها که به آنها اضافه می شویم و ... مغزم سوت کشید. برنگشتم. رفتم شرکت که کارها رو انجام بدم و برگردم. کلاس ساعت پنج با این حساب می افتد ساعت سه. کلاس هشت عوض می شود. ده کلاس است و ... حالم از این وضعیت به هم می خورد.

سه برگشتم دانشگاه. وضعیت مناسب نیست. رییس گروه بی خبر است و شاکی، رییس دانشکده تحت امر رییس، رییس بزرگ هم گوش نمی کند انگار. مهدی پیشنهاد داشت شب جعمه برویم مسجد و با خودش صحبت کنیم، قدیمی ترها نهی می کردند و می گفتند بی فایده است. عجالتا کلاس امروز را که ساعت پنج رفتیم. چه تیکه هایی که انداخته می شد، به خاطر عدم توانایی یک انسان روحانی در مدیریت سیستم و تصمیم گیری اینگونه ای اش که انگار همه چیز برایش مهم می شود جز کیفیت آموزش. که انگار دو نوع سیستم ارشدی که وزارت فخیمه علوم طراحی کرده فقط دو نوع اسم است و در عمل هیچ تفاوتی نیست، نه در سیلابس، نه در اساتید، نه در روش ارائه و ... تقریبا به سرم زده! مرتضی و هادی و سید و مهدی و دو نفر دیگه هم پایه اند که سفت بایستیم. کاش می فهمیدند که ما خودمان موافق تفکیکیم، ولی مخالف تصمیم یک باره و بدون برنامه ریزی و ... هستیم و قصدمان ایستادن مقابل این است؛ و البته خراب نشدن آینده ی تحصیلی خودمان! آخرین باری که قصد کردم در موارد این چنینی کوتاه نیایم یادم نیست، یا شاید خیلی مهم نبوده، یا شاید حتی خیلی وقت است که پیش نیامده. فعلا که قصد کرده ایم بمانیم تا ببینیم چه می شود...

ـ صدای گریه و ناله دیشب محمدطه ضجر می داد. در حدی که توان بلند شدن هم میگرفت. مثل جیغ ها و ناله هایی که امشب وقتی بغلش کرده بودم می زد که انگار خراش می انداخت روی تنم. به قول آبجی صدایش تمام شده از بس ناله زده... دیروز رفته اند دکتر، از نرم قد این سن چهار و نیم سانت بلند است ماشاءالله. یعنی 62.5 سانتی متر. یعنی به پدرش رفته در این یک مورد، نه دایی اش!

ـ تمرکز ندارم. نه سر کلاس، نه در روزهای عادی. دیروز کلید گاوصندوق شکرت را گذاشته بودم روی میز و یادم رفته بود برگردانم سر جایش و امروز کلی گشتم دنبالش. دفترچه قسط لپ تاپ را به زور پیدا کردم. کارت گارانتی ماشین را مامان لای مجله ها و کتاب ها پیدا کرده و بالاخره قرار است صبح بروم سراغش! تا چه شود به عاقبت... اگر دعای مامان این وقت ها بگیرد...!!

ـ فرار بدترین سیاست است بعضی وقت ها، ولی توان که نداشته باشی می شود همین. مثل همه ی دو سه ماهی که گذشت تا رسید به آن سحر حرم. مثل این شب ها که نشستن و دوباره دقیق تر صحبت کردن شده مثل خوردن داروی تلخ، یا پریدن داخل حوض آب سرد... توکل بر خدا!

ـ خوب است آدم به خودش مشکوک شود بعضی وقت ها، بی تعارف! که واقعا می توانم... که ارزش دارم؟ که من که هرآنچه داشتم، اول ره گذاشتم...

ـ الحمدلله که مغبون نیستم به خاطر مساوی بودن روزهایم این روزها لااقل!!!

 بیست و سه و بیست دقیقه-سه آبان

هفتاد و سه - روز سخت، شب بد

امروز و امشب از اون شب و روزها بود. صبح دوش گرفتم و زدم بیرون، ترافیک سنگین تر از هر روز بود. کلی کار عقب مانده بود و اتفاقات ناشی از تغییرات چارت. تا ظهر درگیر سفارش سایت حسین هم بودیم همه! حیثیتی بود! آخر ناهار تلفن زنگ خورد. روی هر دو کلمه که می گفتم یک بار نفس می گرفتم اوایل. اواخر نفس سر جا آمده بود و فشار نه هنوز! نفس و فشار... بعد از تلفن آب قند می خوردم، قند هم ... بعد آب قند جلسه داشتیم تا سه و ربع. سه و ربع با شهاب کوبیدیم سمت شریعتی، نزدیک مسجد حاج آقا. جلسه بودیم تا نزدیک پنج. با شهاب رفتم نزدیک اداره بابا و از اونجا رفتیم سمت شرکت شیمی. مرده شور جردن را ببرند با این ترافیکش. مسیر ده دقیقه ای را یک ساعت و خرده ای در راه بودیم. اصلا مرده شور این شهر را ببرد! تا نزدیک هشت هم آنجا بودیم و صحبت و اطلاعات و ... در ترافیک که رسیدیم خانه شده بود هشت و نیم. خدا محمدمحسن را خیر دهد که ماشین را لااقل رسانده بود خانه، وگرنه نیم ساعتی دیگر هم اضافه می شد لااقل! تازه همه این ها سیزده ساعت روز بود!

تلویزیون قدیمی که دو سه هفته پیش سوخته بود، تلویزیون خانه هم از صبح روشن نشده بود. یعنی وضعیت سفید که عجالتا پر، امیر هم پر؛ تا آخر شب اخبار و حتی نود که نمی بینم هم پر! محمدطه هم صبح واکسن چهارماهگی زده بود و درد ریخته بود در جانش. به طرز واضحی از صبح آب رفته بود. در این حد که چشمانش از شدت گریه کوچک شده بود. آب می شوم از اینجور دیدنش. از دیدن اشک های مادر چهارماهه هم، هرقدر که تا همین چندسال پیش سر جر و بحث هامون گریه اش انداخته باشم، ولی امشب از دیدن بغضش بغض می کردم... برای شام خواستم کمکی کرده باشم، تخم مرغ روی دمپختک را خواستم درست کنم، روغن به چشمم پرید و هنوز میسوزد. دمپحتک ما با گریه های محمدطه و درد چشمم شده بود به قول بچه گی دخترعمه ها: غمپختک! یک دریا کار مانده دارم برای دانشگاه که به سرعت لاک پشتی در حرکتم برایشان، کاری که امشب قرار شد که گزارشش را برسانم هم کنارش، کارهای شرکت و دو سه قراردادی که باید پی بگیریم هم، دغدغه اصلی و اول این روزها هم که هست، که نبود... بعد شام خواستم بخوابم که مامان گفتند دارو بگیرم برای محمدطه، شاید آرام شود. از بیرون رفتن با آستین کوتاه عذاب می کشم، حتی با ماشین که باشم. این عذاب هم اضافه به بقیه ی عذاب های امشب. و کلی فکر و کلنجار که از ظهر رفته توی ذهنم و عذاب می دهد. عذاب بزرگ تر از همه این است که منتظر باشی و خبری نشود و ... این آخر سری که برق هم قطع شد و تبعا اینترنت هم رفت، البته گمانم هنوز یک شبی مانده از جی پی آر اس. خلاصه به امروز است می گویم یک روز سخت و یک شب بد!

خبری که نباشد ترجیح می دهم بخوابم، شاید بعد از نماز بیدار ماندم برای درس دانشگاه و ...

بیست و سه و بیست و دو دقیقه – دوشنبه دوم آبان – انتشار نمی دانم! اولین فرصتی که بشود، با جی پی آر اس یا برق بیاید!

هفتاد و دو - سه شنبه، چهارشنبه، شمال تا یک شنبه!

سه شنبه مثل همه ی سه شنبه ها بود. کلاس اول هیچ نداشت! بعد از کلاس قصد داشتیم برای پیدا کردن مقاله و کتاب بمونیم که این هفته هم اینترنت قطع بود. با مهدی و مرتضی در مورد وضعیت کلاس ها و انتظاراتمون و تغییر در روند کلاس و مطالعات خارج کلاس صحبت کردیم. رفتم شرکت ساعت 12. کیلومتر نزدیک 5500 شده و انتخاب مسیر مهم تر از سوخت شده! شرکت خلوت بود. بچه ها مسجد بودند برای نماز. حسن و شهاب هم تحویل پروژه آزادی. بعد از نماز کارهارو کردم تا امرالله اومد برای توجیه پروژه دکتر. بعد هم با سیدشهاب چارت رو بستیم و تغییرات جدیدش رو. بهتر از شش ماه قبل که تنهایی فکر می کردم و به مرور تغییر می دادیم شد به نظرم. چهار برگشتم سمت دانشگاه. کلاس خوبی بود عصر. تازه گرم شده استاد! مثال ها و تئوری ها هم به درد بخور بودند. قصد داشتیم بریم با استاد صحبت کنیم که خود به خود منصرف شدیم. نماز خوندم و برگشتم...

مامان گفت زنگ نزدند. قرار بود فردایش مسافرت برویم. گفت اگر تا فردا زنگ نزدند خودم می زنم. سرم پایین بود. گفتم توکل بر خدا. پرسیدند خبری نداری؟ پای کارها بودم. باید برای فردا سه تا کیس استادی میدادم و یکی. تمرین تکنولوژی هم بود و ... از نه نشستم پای کار. بابا گفتند ماشین رو بنزین بزنم. برگشتم نشستم. همزمان چت می کردم. فقط گوش می کردم. یک ساعت و نیم فقط قصه می شنیدم. کم آوردم از این همه شباهت. خدا رو شکر می کردم. نگران می شدم. ناراحت می شدم. خوشحال می شدم. تعجب می کردم. کم می آوردم... فعلا قرار شده به هیچ کس نگویم. برای تجربه و کمک تعریف کرد همه چیز رو... تشکر کردم. گفتم می نشینم تا صبح... نزدیک سه هم کارها تموم شده بود، هم حال من... لپ تاپ باز بود که خوابیدم...

هفت از خواب پریدم. وسایل سفر رو جمع نکرده بودم. زوج بود، باید زودتر می رفتم. آخرین ایمیل برای سه دقیقه پبش بود. شب قبلش اینترنت موبایل رو راه انداخته بودم برای سفر، یک هفته ای! تا هفت و نیم خونه بودم و بعد در مسیر. تعجب می کنم که چطور سالم رسیدم دانشگاه. همت ترافیکش از هرروز هم کمتر بود. قرار بود مهدی ساک رو بذاره تو ماشین من که بعد از ظهر راهی مشهد شود... مشکاتی ها و بچه های هیئت دیسب رفته بودند. با فرهاد صحبت کردم و گفتم در چه وضعیتی هستم. خوشحال شده بود، خیلی... قرار شد همان دعای همیشگی را بکند. پنج دقیقه گذشته بود از کلاس که رسیدیدم. تا آخر کلاس چرت و پرت بود. تقریبا هیچی گوش نکردم. یا صحبت می کردیم یا با مهدی تحقیق می کردیم. فقط آخر کلاس که بحث پروژه شد دق و دلی همه کلاس سر استاد...

اول کلاس بعدی هم همین بود. نهار با مهدی بیرون بودیم، نهار دانشگاه هفته قبل به هیچکداممان نساخته بود. بعد کلاس آخر سریع برگشتم خانه. مهدی هم در مسیر ترمینال پیاده شد. قرار بود جرکت کنیم...

ـ توافق ما یک بحث است، مشکل نداشتن یک بحث است، این که ما ساده می بینیم همه چیز رو و درست هم همین است یک بحث است، این که بقیه ای هم هستند یک بحث. هنر این است که بتوانیم توکل کنیم به خدا. اگر بخواهیم فکر کنیم به همه چیز... از روز اول هم قرار بود امیدمان به من حیث لایحتسب باشد نه؟ از کرم خدا هیچ چیز دور نیست به خدا...


*تا اینجا روزانه ی دیروز و امروز بود. بعد از اینجا سفرنامه ی شمال است... جداگانه می آید ان شاءالله...

 

نگارش در نوزده، از بیست و هفتم مهــر؛ حوالی گچسر، جاده چالوس

ادامه نوشته