بسم الله

اولین باره که واقعا از فرط بیکاری و بی حالی میخام بنویسم اینجا. در این حد که یه نیم ساعتی گذشته و تازه یادم افتاده که چه جالب! میشه بعد عمری سری هم به اینجا زد!
نمی دونم تاریخ آخرین پست برای کی بوده. بیش تر از یه هفته است لابد. همیشه حرفی داشتم برای نوشتن، الان نمی دونم. شاید ننوشتن دلیلش باشه. چند تاروزمرگی شاید باقی بمونه...

*اوضاع درس و کنکور نمی دونم چطوره الان! کاملا مبهم! برنامه ام طبق مشاوره زیاد منطبق با آزمون ها نیست. دو روز مونده به آزمون شروع می کنم آزمونی خوندن. این میشه که زیاد تستی و عمیق نمی خونم و سر آزمون نصف سوالارو دوگزینه ای می زنم. احساس می کنم بیشتر و بهتر باید وقت بذارم. فعلا که میخام زودتر از قرار آخر آذر یه دور کامل روتموم کنم تا چه پیش بیاد.
مشکل اصلی این روزها تنها درس خوندنه. در واقع تنها پیش رفتن. از بچه های تیم یازده نفره!، مهدی و رفقاش با هم خوب می خونن. بقیه هلک هلکی می کنند. می مونه مهدی ش و سید حسین. مهدی که دیرتر شروع کرده. سیدحسین هم که کلا زیاد وقت نمیذاره. یعنی میگه نداره که بذاره ولی من که میگم بحث اولویت هاست! شاید به اندازه من نقش مهمی نداره کنکور تو شئون آینده اش. البته گیر از منه. انقدر راحت هستم توی خونه که بیشتر اصرار می کنم رفقا بیان اینجا و بخونیم. من هم بی تعارف! ولی ملت همه تعارفی یا حداکثرش خجالتی! امروز غروب با امیر دوباره صحبت کردم که بیاد با هم بخونیم.
بحث اصلیم بیشتر اینه که یکی باشه الان که تا دو ماه آخر که کار سنگین تر میشه هم دما بشیم، اون موقع به درد هم بخوریم.
آزمون قبلی شصت شدم، این آزمون نود! انتظار زیر پنجاه لااقل داشتم این آزمون ولی هم سوتی زیاد دادم و همه دوگزینه ای ها غلط شد! هم بعد عمری آزمون دادن باز اشتباه وارد کردم و تستای ادبیاتم رفته تو ریاضی ام بی ای! درصد اون هم شده منفی! البته دانشم هم بد بود انصافا.
آزمون امروز دقیقا جایی که اتکا کردم به دو زار خوندن خودم گند خورد! زبان که فکر می کردم مثل دفعه قبل یا بد باشه یا بدتر از اون، بهتر از قبلی شد! البته هفده شد بیست و چهار. گیر اینجاست که باید تئوری بالا بزنی تا بری زیر پنجاه. من هم که نخونده بودم زیاد، شد پنجاه و پنج و موندم همون حدود!
در مقایسه با رفقا، بد نیست ولی در مجموع خوب نیس.  سجاد ن سر کنکور کارشناسی همین کارو کرد و تا بعد عید طبق برنامه خودش پیش رفت و وقتی آزمون ها جامع شد تازه رو اومد! ما هم میریم جلو تا ببینیم چی پیش میاد!

* عجب شروورهایی نوشتم قسمت قبل. وسطاش داشت حالم بد می شد ولی گفتم بنویسم که حال این روزها معلوم باشه! البته باز به از خیلی احوالات دیگه است! لااقل هدفی هست و برنامه ای و علاقه ای! باید زور زد نیت رو درست کرد تا بیفته توی مسیر و ضرب در کسینوس تتا نشه!

* تنهایی هم بدی داره هم خوبی! ذهنت آزادتر میشه و راحت تر به مسائل و مهم تر از همه به خودت فکز می کنی. دغدغه فلانی و قرار فلان و سه شنبه با فلانی اونجا رفتن و شب جمعه بیرون رفتن و ... نداری. البته مهم اینه که تنظیم شی که از اون ور بوم هم نیفتی! یعنی اینقدر تنها نشی که کلا سست بشی تو رابطه و ملت فحشت بدن. (اتفاق افتاد!) ما هم ارتباطات این روزهامون افتاده گردن محمدمحسن از همه بیش، و گاها مصطفی و سیدعلی و قاسم و ممد. سیدحسین و مهدی هم هستند ولی بحث پیش نیازها و ... است! این وسط داش حسین کم هست و فرهاد تقریبا نیست! کنار اومدم. ولی بنده خدا محمدمحسن شاید اذیت شده باشه! البته چند باری گفته گیری نی! ولی امان از اخلاق من! البته اخیرا خیلی بهتر و راحت ترم!
شنبه ها کلاس زبان دکتره و سه شنبه ها بهونه سینما و گاها خرید و جمعه ها سالن. این وسط یه روزی به خوندن زبان میگذره (خدا حفظش کنه دکترو!) و بقیه حالات اتفاقی اند و سورپریز! ولی خدا نیاره هفته ای که برنامه ای کنسل بشه! دوباره سیستم سوییچ میشه رو زندگی وعده ای و بهونه ای! منتظر دفعه بعد میشینم و در عین حال کارهامم می کنم گاها!
اعتراف بدی است شاید این میزان وابستگی. ولی برای من که این روش رو برگزیدم قبل از ازدواج و در ادامه زندگی مجردی شاید مناسب باشه. فقط هم بحث روش نیست! وابستگی است بالاخره!
میخام یه بار لیست فیلمایی که دیدیم این شیش ماه رو با یه جمله ای چیزی بنویسم، فقط امیدوارم نشه مثل همه میخامای این ایام و این وبلاگ!

* امروز سر آزمون مهدی ع رو دیدم بعد فکرکنم چهارسال! خیلی عوض شده بود ظاهرا. باطنا رو نمی دونم. چه روزهایی داشتیم دبیرستان با جفنگ بازیاش! به قول فرهاد، آشناهام سر کنکور ارشد دارن بیشتر از کارشناسی می شن!
بعد از ظهری خبر دادن حسین آقا، پسرخاله حاج آقا فوت شدند. سکته، بی مقدمه. بنده خدا خاله، سومین نزدیکیست که فوت می کند دراین دو سه سال... خدا صبر بده ان شاءالله. این وسط من موندم و سیل اطرافیانی که کاش می شد یه بار از نظر
حلالیت ریست کرد. احساس نزدیکی می کنم...

پ.ن. روزهایی که نمی نویسم حتی بلاگفا رو هم باز نمی کنم، چه برسه به وبلاگ. فقط آمار بازدید رو می بینم! یه آی پی مشخص، تقریبا هر روز! تو مایه های تقویم شده! همین که سر می زنی خوب است! بنویس برادر! بنویس عزیز...
جمعه  - چهارده آبان - بیست و یک و پانزده