چهل - ذره ای از همه هفت ماهی که گذشت...
بسم الله
از آخرین باری که اینجا را به روز کردم، دو سه روزی کم از هفت ماه می گذرد. همه نوشته های این جا تا الان طی زمانی کمتر از این مدت نوشته شده بودند! و این یعنی حداقل همین قدر که تا الان نوشته ام، همین قدر هم ننوشته ام! حداقل البته. که همه این اتفاقاتی که در این مدت افتاده بیشتر بوده از همه اتفاقاتی که در آن چند ماه در خانه افتاد!
تقویم می گوید آخرین بار 12 دی نوشته ام اینجا. یعنی چهل روزی قبل از کنکور ارشد. روزهایی که تازه شروع کرده بودیم با رفقا دور هم درس خواندن را!! یعنی یک عمر واقعا. چه قدر اتفاقات که این مدت افتاده و ننوشته ام...
چند شب قبل که بیخوابی به سرم زده بود و با موبایل نشستم به نگاه کردن و خواندن لینک های قدیمی که سیو کرده بودم، اینجا و چند پست آخرش را هم خواندم و دلم سوخت برای هرچه ننوشته ام در این مدت. دلم سوخت برای این همه حرفی که داشتم و اتفاقی که افتاد و ثبت نشد... بیشتر هم وقتی سوخت که چند تایی روز نوشت خواندم از بزرگان، به همان سبکی که دوست دارم.
اما همه دلیلی که برگشتم به نوشتن در اینجا همین نبود. بیشتر تحت فشار بودن باعث برگشتم شده بود. از آن فشارهایی که شاید با نوشتنم کم تر شود، یا ثبت شود برای خواندن کسی؛ همین روزها یا در آینده.
حرف هایی دارم که دوست دارم بنویسم و خوانده شود و حرف هایی که دوست دارم فعلا خوانده نشود تا راحت تر بنویسم. البته نمی دانم هنوز محمدمحسن می خواند اینجا را یا نه. چند باری خواست که بنویسم و ناامید شد به گمانم.
امشب بدم نمی آید که نگاه کوتاهی کنم به تمام این هفت ماه، هر قدر که یادم می آید.
***
درس خواندن را ادامه دادیم، با مهدی و سیدحسین و حسن. تا روزهای آخر هم با هم خواندیم و دو سه روز مانده جدا شدیم برای جدا خوانی! این وسط سه چهار شبی هم طبقه پایی خونه قبلی سیدحسین ماندیم، همان جا که آماده شده بود برای تخریب، و بیشتر از قبل خواندیم. دو سه روزی هم در حد فول تایم بچه ها برای خواندن اینجا آمدندو تا آخر شب بودند. روزهایی که مامان و چند نفر دیگه از زنان فامیل رفته بودند برای خرید به قشم، مامان برای سیسمونی و بقیه برای خرید! (نمی دونم اینجا چیزی از محمدطه نوشتم قبلترها یا نه!)
28 بهمن کنکور بود و صبح ساعت 5 رفتم دنبال محمدمحسن و از آنجا رفتیم دنبال مهدی و از آنجا هم دانشگاه آزاد تهران جنوب. در حد یک مسافرت بود! سال قبل هم همانجا کنکور داده بودم. در اوایل کنکور محل نشستنم به ظاهر بد نبود. تا اینکه وسط کنکور صدای زنگ مدرسه آمد و فهمیدم کنار دستم دبستانی است پر از پسر شر و ناظم جالب! راه به راه زنگ تفریح داشتند و بعد هم مراسم برگشت به کلاس و سر و صدا و سخنرانی سر صف و ... این بود که کمی سر تنظیم وقت مشکل خوردم و تا آخر کنکور...
بعد از کنکور برگشتیم سمت ماشین و سفر را ادامه دادیم و مهدی را رساندم و برگشتیم با محمدمحسن و در راه کلی از آینده گفت و گفتم... سر تهران ویلا پیرزن همدانی را سوار کردم که منتظر ماشینی بود که برساندش و رساندمش و کلی دعا کرد و گفت که اگر نتیجه ای گرفتی یادت باشه سیدی دعایت کرده بود روز امتحانت ننه!
همون شب عروسی سید مهدی بود و من هم چند وجهه داشتم! هم دوست داماد بودم و هم از دو مسیر فامیل داماد! به جز داماد تنها کسی که تقریبا اکثریت جمع رو میشناخت!...
(طبعا همه روزها اینقدر اتفاق قابل ذکر نداشته!(
چند روزی که گذشت وحید زنگ زد برای مسافرت جهادی. مسئول مسافرت بود امسال و دست تنها! تغییر نسل معاونین مسافرت خورده بود به وحید و همه جوان بودند و معاون اول نداشت عزیز دل برادر! دو سه نفری قرار بود بایستند و گیر خورده بودند و بنده خدا در این فاصله کم رسیده بود به من. دو سه روزی بیشتر نگذشته بود که زنگ زد و گفتم که اهل ناز کردن نیستم. تصمیم با شما! که درخواست کرد و برای چهارمین سال، قبل از نوروزم گره مستقیم خورد به مسافرت جهادی. تا هفته قبل از مسافرت کلی اتفاق افتاد که نزدیک بود نتوانم به مسافرت بروم و مشکل داشتم و ... آخر سر راهی شدم. دوست ندارم بعضی خاطرات قبل سفر را ثبت کنم، مثل بعضی خاطرات سفر!
قبل از سفر بود، ده دوازده روز بعد کنکور، دست خدا رو دیدم که حرکت بزرگی زد در زندگی ام! پروژه کامپیوتری شرکت حاج حسین پیشنهاد شد بهم که تیم آماده کنم و منم رفتم سراغ محمدمحسن و اون هم حسین ح رو معرفی کرد و ... این شد که آشنا شدم با حسین! این آشنایی همانا و دو سه باری قبل از سفر مفصل و مختصر صحبت کردن همان و بعد از سفر صحبت های جدی تر همان...
سفر جهادی نوروز امسال هم خوب بود، همان محل سفر قبلی با همان مختصات، فقط با تغییری بزرگ در مسئولین مسافرت و شرکت کنندگان که میانگین را پایین آورده بود. در حدی که ابتدای مسافرت که جلسه معرفی رو شروع کردم، شمردم و دیدم به قول بیوتن، جزو تاپ تنِ مسن های جمع هستم! هیچوقت روزهای اول رضوان به این موضوع فکر هم نمی کردم...
مسافرت خاصی بود مسافرت امسال و با تمام سختی هایی که برای خصوصیات فردی من داشت، گذشت. اتفاقات خوب همیشه در مسافرت های جهادی هست و اگر نبود باید شک کرد! کم بودن اتفاقات ناگوار و تلخ است که یک سفر جهادی رو متمایز می کنه و بالا میبره یا پایین میبره!
...
بعد از مسافرت چند روزی به کارهای عقب افتاده گذشت.پروژه نیروی انسانی شرکت شیمی در اصفهان موقعیت خوبی بود برای استارت کار جدی در تئوری های مدیریت که حاج آقا بهم پیشنهاد داد، زیر نظر خودشون و بقیه این کاره ها. بعد از چند روزی که به کارهای خودم و دانشگاه و این کار رسیدم قرار شد با محمدمحسن و حسین صحبت کنیم برای ادامه پروژه اون شرکت که شروع کردیم به صحبت و پیشنهاد حسین غیر از اون شرکت هم بود و منظورش همکاری بود.
انقدر این چند ماه در مورد شرکت و اهداف و گذشته و آینده و راهکارها و ... اون برای این و اون صحبت کردم و با هم با بچه ها صحبت کردیم که واقعا حس نوشتن همه اون ها رو ندارم. هرچند بدم نمیاد که یک بار سر فرصت بنویسم ولی حدس میزنم که این موضوع هم برود قاطی تمام نوشته هایی که گذاشته ام برای نوشتن در آینده!
خلاصه امر شد این که از 17 فروردین مشغول شدیم به کار، به قول رفقا، در واحد مدیریتی شرکت عرش. کاری که از خیلی از لحاظ ها برایم ایده آل بود، نوع تجربه جدید و پرکاری، تیم و آینده ای که متصور بودن، بودن محمدمحسن و خیلی چیزهای دیگه!
کم کم روزها گذشت و گذشت تا رسیدیم به خرداد پر از حادثه!
اول خرداد اعلام نتایج کنکور بود و شب پراسترسی بود، تا بعد از نماز مغرب و عشا که نتایج را اعلام کردند. 18 شدم و دو سه روز بعد هم که دفترچه و تغییرات گسترده ای که در اون داده بودند رو اعلام کردند، شد این که بعد از کلی تحقیق و پرس و جو رسیدم به دانشگاه علامه. هنوز نتایج نهایی اعلام نشده ولی احتمال کمی میدم، با محاسبات دنیوی ریاضی، که نتیجه غیر از این شود.
خرداد در حال جلو رفتن بود و فشار کاری در اوج. از یک طرف گسترش فوق العاده سریع شرکت و نیازهاش که بنا بود حواسمون بهش باشه، که منجر شد به یک تصمیم بزرگ برای محل شرکت. اجاره ساختمان با قیمتی گزاف که شاید برای یک شرکت جوان در حکم خودکشی محسوب شود در نگاه اول. و همین طور الزامات قانونی شرکت و ثبت و مالیات و بیمه و ... که واقعا بیچاره کننده است در نوع خودش اگر قصد رعایت قوانین را داشته باشی، که داریم!
گذشت تا اواخر خرداد. سی ام محمدطه به صورت ناگهانی وارد شد! گل پسری که خیلی دوست داشتنی تر از همه آن چه فکر می کردم بود و هست. سه کیلو و صد و شصت وزن داشت و ... کلی اتفاق وابسته دیگر!
سی و یکم صبح ماشین جدیدی تحویل گرفتم از کارخونه. ماشینی که خیلی روز بود قرار بود تحویل بگیریم و نگرفته بودم تا بعد نتیجه کنکور. اصغر آقا رو هم که چند روزی بود فروخته بودم، با دلی پر از حسرت! و همون روز سی و یکم بود که ...
از اول تابستان و از بعد از سی و یک خرداد کذایی بود که زندگی تغییرکی کرد، از کار گرفته تا زندگی و حضورم در اینترنت و ...
(خسته شدم!)
گذشت تا امروز که همه چیز روی هواست به نظر خودم...
· قصد ادامه دادن ندارم این نوشته رو. زیاد شدن این نوشته فقط نشان از علاقه ام به نوشتن دوباره و بیکاری م نیست! یک دلیلش هم بالا رفتن فوق العاده سرعت تایپم شده و بی نگاه تایپ کردنم! از تبعات کار با مُشتی بچه های کامپیوتری است لابد و روزهایی که هجده ساعت از روز آنلاین بودم!
· همه این هایی که نوشتم بدون درنظر داشتن یک مولفه بود در تمام این هفت ماه... در مورد یک موضوع ننوشتم که مهم بود نوشتن در موردش. موضوعی که دوست دارم قسمت شود و بنویسم در موردش و تاثیرش روی تمام اتفاقات گذشته... موضوعی که باعث شد دوباره بنویسم...
یازده و چهل دقیقه شب، نهم مرداد نود، شب یوم الشک رمضان...
الان دو حالت بیشتر وجود ندارد. یا شما من رو می شناسید یا نمی شناسید! اگر نمی شناسید که همون حسی که یه نفر وقتی دفتر خاطرات یکی دیگه رو تو خیابون پیدا می کنه داره رو دارید. ادامه خواندن این نوشته ها بستگی به ساختار شخصیتی تون داره...!